عبدالله مستوفى

371

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ميكرد و به گوش همه مىرساند . بنابراين چندان پاپى مستمع زياد هم نبود . گاهى هم اتفاق ميافتاد كه شيخ مؤدب و معقول مثل يكنفر صراف دوره‌گرد مشغول گردش و گوئى دنبال يافتن مشترى براى معامله است . گاهى هم كه بچه‌ها آزارش ميكردند ، با آنها معامله به مثل و به آنها حمله و فحاشى هم ميكرد . روزى من در ميدان چهارراه سرچشمه كه خانهء ناصر الملك در گوشهء جنوب غربى آن واقع بود ، از درشكه پياده شدم كه به سمت منزل بيايم . ديدم شيخ ابو القاسم ايستاده ، با اشاره به سمت جمعيت ولى از طرف خانهء ناصر الملك ميگويد : « هيچ معلوم هست كه تو چكاره‌اى ؟ مستبدى ؟ مشروطه‌اى ؟ آزادىطلبى ؟ مرتجعى ؟ دمكراتى ؟ اعتدالى ؟ ! آخر بيك صراطى مستقيم باش كه مردم تكليفشان را با تو بدانند ! آيا هيچ مىشود دانست كه تو خودخواهى يا فداكار ؟ هيچكس ميفهمد تو خارجه‌پرستى يا وطن‌خواه ؟ تو چيز غريبى هستى ! همه را منطر كرده‌اى ! همه تو را از خود ميدانند و تو با هيچيك از آنها نيستى ! اى و اللّه ! ! « 1 » صداى و اللّه ! ! » بعد از اداى اين جمله ، به سمت بازار سرچشمه سرازير شد . جلو خانهء ناصر الملك كه رسيد ، بازهم ايستاد و جمله‌هاى سابق را عينا تكرار كرده و به راه افتاد . در اينوقت افكار عامه نسبت بناصر الملك همين چيزهائى بود كه شيخ هرزه‌گو بدون اينكه طرفش معلوم باشد بيان ميكرد . ناصر الملك خود را خيلى ببلژيكىها معتقد نشان ميداد . به حدى كه بدش نميآمد خرابكاريهاى آنها را در ماليه بايرانيهاى حول‌وحوش آنها نسبت بدهد زيرا ميدانست سفارتها از آنها حمايت دارند . درهرحال اگر او نبود ، مسلما كار غله و نان تهران بر خزانه‌دارى آنها علاوه نميشد . بعقيدهء من ، بزرگترين عيب ناصر الملك يأس او از تربيت و به راه افتادن ايرانىها بود . اين عقيده در هر رئيس دولتى باشد ، براى تربيت جامعه بسيار مضر است . چنان كه او هم در مدت پنج شش سالهء رياست عالى خود كسى را تربيت نكرد و هيچ اثر قابل ذكرى از خود باقى نگذاشت . محيط او را ميچرخاند و او اثرى در محيط نداشت . مردم هم بر خلاف اواخر دورهء مجلس اول و تمام دورهء استبداد صغير و اوايل مجلس دوم كه خيلى به او معتقد شده بودند ، بعد از اين امتحانات ديگر علاقه‌اى نسبت به او اظهار نميكردند . او هم منتظر تمام شدن مدت اختيارات خود بود كه باروپا برود . چنان كه همين كار را هم كرد و در اروپا ماند ، تا در اوائل دورهء پهلوى بايران برگشته ، يكى دو سال آخر عمر خود را در كنج خانه گذراند .

--> ( 1 ) - معنى « اى و اللّه » آرى بخداست و در معنى حقيقى مورد استعمالش جائى است كه كسى از بن دندان حرف طرف را تصديق مىكند يا جواب استفهام او را با قيد قسم بطور مثبت ميدهد . در اصطلاح عاميانه و بخصوص بازاريان وقتى بخواهند تقلب و تردستى كسى را مورد حمله قرار دهند اين جمله را به كار مىبرند . گاهى كه خيلى از طرارى مؤمن عصبانى شوند ، ميگويند من از دست تو اى و اللّه آورده‌ام يعنى من آنچه كردم كه دم تو را لاى تله بگذارم ، تو بتردستى خويش را برحذر كردى و كار خود را صورت دادى .