عبدالله مستوفى
370
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و قهوهخانه و خوانسالارى و ميراخورى و ميرشكارى و كشيكخانه و اسلحهدارى و از اين قبيل ، ترتيب دادند . باشيهاى اين بيوتات همان عمله خلوت بودند كه تحت امر وزير دربار زندگى خانگى شاه جوان را اداره ميكردند . براى مواجب اين كاركنان دربارى و مخارج خانگى و ادارى ، مبلغى ماهيانه پيشبينى شده و منظما از خزانه تأديه ميشد . ناصر الملك نايب السلطنه هم در يكى از عمارات سلطنتى با دفتر مخصوص خود حاشيهء مختصرترى داشت كه مصارف آن جزء مصارف دربارى منظور بود . ولى خيلى با احتياط رفتار ميكرد كه اين سه سالهء بقيهء مدت اختيارات خود را بدون تماس زيادى با سياست خارجى و داخلى ورگذار كند . در مواردى كه عوض شدن هيئت وزراء پيش مىآمد ، رئيس دولت را معين ميكرد . باوجود اين ، در انتخاب وزراء هم تمايلات خود را با سكوت و اقدامات منفى ، بر رئيس هيئت دولت تحميل مينمود و هر وقت كار بر او خيلى تنگ ميشد ، فشار خون و مرض قلبى را بهانه كرده مسافرتى باروپا مىنمود . در غيبت او اگر تغيير نخستوزيرى لازم ميگشت ، بايد بوسيلهء تلگراف عمل انجام گيرد . آزاديخواهان هم چندان پاپى اين خردهكاريهاى خودخواهانهء او نبودند و همينقدر كه شرى از طرف و الا حضرت اقدس نايب السلطنه دامت عظمته نميرسيد ، بخير او اميدى نداشتند و اگر گاهى تمايلات او با نظرات وزراء مخالفت داشت ، مجبور مىشدند براى احتراز از گرفتار شدن بپرحرفىهاى او يكطورى سركار را بهم بياورند كه سروصداى خارجى ايجاد نكند . نايب السلطنه هم متوجه مطلب بود ، با همين سياست منفى خود و پيغامبرىهاى مستشار السلطان ( علينقى مشيرى ) و كارچاقيهاى قطب الدوله ، كار خود را ميكرد و بالاخره تمايلات خود را بهر سماجت و پرحرفى بود پيش ميبرد ، بدون اينكه اثر رسمى و مثبتى بدست حريف داده باشد و از بىطرفى و وجاهت خود چيزى بكاهد . شيخ هرزهگو قبل از مشروطه ، شخص صراف دورهگردى باسم مشهدى ابو القاسم در شهر بود كه بهلولوار در محافل عمومى شهر مثل مسجد و مجلس روضه حاضر ميشد و بمردم امر بمعروف و نهى از منكر ميكرد . با صداى نسبة مطبوعى صلوات ميفرستاد و گاهى مسألهاى هم ميگفت . نميدانم مقصود آقاى دهخدا از شيخ ابو القاسم مسألهگو كه در چند جاى چرندپرند صور اسرافيل به آن اشاره كرده است ، همين مشهدى است يا كس ديگر . درهرحال در اينوقت با اينكه پنجاه شصت سالى از عمرش گذشته و شيخ ابو القاسم هم شده بود ، باز از بهلول منشى دست برنداشته با كيسهء كوچك پول خرده به روى شانه كه علامت كسبش بود ، در كوچهها ميگشت و از هرچه بنظرش خوب نميآمد نقادى ميكرد . چندين بار او را بنظميه برده بودند و حتى براى اين پرگوئىها زندانى هم شده ، معهذا رويهء خود را ترك نكرده بود . حرفها و نقاديهاى او هميشه مربوط بچيزهاى عمومى بود و اگر نمايندگان قواى عمومى را طرف تعرض قرار ميداد ، طورى ماهرانه حرف ميزد كه هميشه راه عذر و فرار برايش باز باشد . جملههاى كوتاه ذووجهين پرمعناى خود را كه اكثر جنبهء فكاهى هم داشت ، از صبح تا عصر البته هر ساعتى چهل پنجاه بار تكرار