عبدالله مستوفى
315
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
شما مخالف باشد چه بايد كرد ؟ » گفتم : « در اينجا نظر بمسلك و مرام نيست ، بلكه نظر به قوت استدلال است . چه از اين بهتر كه بواسطهء اختلاف مذاق ، شما استدلال خود را در جواب بيشتر و قويتر ميكنيد و نمرهء بهتر نصيب شما خواهد شد . » آقايان كاظمىها بخصوص باقر كاظمى و نجم و دكتر مهيمن از مبرزين اين كلاس بودند . در كلاسهاى تاريخ هم آقايان محمد مهدى شاهرخى و جناب آقاى على سهيلى و عليرضاى خسروانى شاگردان مبرزى بودند . مخصوصا عليرضاى منصور كه آنچه من از خارج ميگفتم ، يادداشت ميكرد و يادداشتهايش بسيار سليس و تميز و خوانا بود . من اكثر براى اين جوان ناكام ترحيم ميكنم . شركت فرهنگ قبل از ورود من بتهران ، فارغ التحصيلهاى مدرسهء سياسى و جمعى از خارج ، انجمنى باسم شركت فرهنگ تأسيس كرده بودند كه مرام آنها كمك به كارهاى فرهنگى بود . چون نتايج ناگوار انجمنهاى دورهء اول مشروطه بر همه واضح شده بود ، نميخواستند به اين جمعيت اسم انجمن بدهند . به اين مناسبت اسم آن را شركت گذاشته بودند و ورود در اين شركت شرايط خاصى و اين شركت بطبقهء مخصوصى اختصاص نداشت . هركس داوطلب ميشد ، با معرفى دو نفر از اعضاء و رأى مخفى اكثريت هيئت مديره بعضويت پذيرفته ميگرديد . رفقا در همانروزهاى به دو ورود ، مرا هم بعضويت اين شركت دعوت كردند ، من وارد شده و جزو هيئت مديرهء آن بودم . آقايان محمد على فروغى و سليمان ميرزاى اسكندرى هم جزو هيئت مديره و آقاى فروغى رئيس شركت بود . صبحهاى جمعه در يكى از اطاقهاى مدرسهء نظام ، جنب دار الفنون جلسه عمومى و بعضى از شبهاى هفته در منزل اعضاى رئيسه ، جلسات هيئت مديره تشكيل ميشد . نمايشنامههائى ترجمه ميكرديم و بنمايش ميگذاشتيم . اين كار هم ذوق ادبى نمايش را در مردم ايجاد ميكرد ، هم عايدى براى عمليات و نشريات علمى شركت تدارك ميديد . فرمانفرما قطعه زمينى در تخت زمرد بشركت بخشيد ، شركت در اين زمين مدرسهاى بسبك جديد ساخت . اين مدرسه را بعدها بوزارت فرهنگ واگذاشتيم و چندى باسم دار المعلمين مركزى و عالى و سپس بنام دبيرستان معرفت موسوم شد و امروز باسم دبيرستان 15 بهمن يكى از مدارس دولتى و اين اول بنائى است كه براى مدرسه در تهران ساخته شده است . من زكات محصول ملك خود را هر ساله بعنوان فى سبيل اللّه براى بناى اين مدرسه ميدادم . يكى از نظامات اين شركت وارد نشدن در سياست بود ، اعضاء هر مسلكى داشتند پشت در گذاشته وارد جلسه ميشدند و هيئت مديره با كمال ديانت اين ماده را پيروى و رعايت ميكرد . روزهاى اوليهء ورود من بشركت ، جوانى كه شايد دو سه سال از من جوانتر بود ، در بين اعضاء و به او آقاى مدعى العموم خطاب ميكردند . اين آقاى مدعى العموم ، ميرزا على اكبر خان داور بعدى است كه در اينوقت مدعى العموم بدايت و در حقيقت سپهسالار بىلشكر بود . زيرا قانون مجازاتى در كار نبود كه آقاى داور آينده بتواند وظيفهاى انجام