عبدالله مستوفى

312

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

املاك خور را باتباع روس واگذار ميكردند در صورتى كه بموجب عهود و سابقه ، اتباع خارجى كه مالكيت براى آنها ممنوع بود ، اجاره‌دارى هم نميتوانستند بكنند . وزارت خارجه حاضر بود باكمال ديانت مواد عهدنامهء تركمان چاى را كه منشاء برقرارى كاپيتولاسيون بود ، با همه منكرى كه داشت ، طابق النعل بالنعل اجرا كند و اتباع داخله را بين مالكيت و تابعيت ايران يا واگذاشتن املاك و ترك تابعيت ايران مخير نمايد . ولى روسها زير بار اين حرفها نرفته گوش خود را به پرتستهاى دولت ايران بدهكار نميدانستند . اين بود كه در هر گوشهء كشور عبد السلام‌ها و سلمان خان‌ها و مشهدى عبادها و گنجه‌اىها و پناهىها و . . . پيدا شده بودند كه در هر كار مداخله كرده راه نفس را بر مأمورين دولت مىبستند . بدون اينكه وزارت خارجه ، جز همان ارسال يادداشتهاى پروتست خود كه صددرصد بىجواب ميماند ، چاره‌اى براى حل قضايا در دست داشته باشد . حتى گاهى كه مراسلهء اساسى خيلى منطقى و محكمى در اين زمينه‌ها نوشته ميشد و بىجواب ماندن آن ممكن بود در آينده بقبول تلقى و براى دولت ايران سند واقع شود ، عين مراسله را پس ميفرستادند « 1 » . ولى همين كه موقع قسط مقررى محمد عليشاه ميرسيد ، سفارتين زبان نفهم‌تر از سرباز گوشت فروش ممقانى و بقول آقاى نراقى ، معلم مدرسهء پسرم ، وقاحت را از قاطرچيهاى دورهء ناصر الدين شاه هم ميگذراندند . حتى يك بار براى تأخير دو سه روزهء يكى از اين اقساط ، رسم دوره‌هاى خيلى سابق را كه در ايران معمول بود ، نو كرده دو نفر فراش در خانهء وزير خارجه گماشتند . بفراشهاى خود دستور داده بودند كه هرجا وزير خارجه ميرود ، از او منفك نشوند . اين طرز رفتار از سفارت روس كه بالاخره بارانفسكىها « 2 » آن

--> ( 1 ) - يكى از اين مراسله‌ها كه مواد مبتلا به عهدنامه تركمان چاى را تشريح و خلافهاى اتباع روس را كه سفارت از آنها حمايت مينمود توضيح ميكرد بقلم من براى سفارت فرستاده شد كه چون خيلى موجه بود عينا آن را پس‌فرستادند . ( 2 ) - روزى در وزارت خارجه مشغول كار بودم ، يكى از افراد پليس ( پاسبان ) كه بتازگى يفرم خان رئيس نظميه لباس رسمى و كلاه سايبان‌دارى به او پوشانده بود از در درآمد ، كلاهش در دستش بود ، ميگفت ديشب در خيابان چراغ برق بعد از نصف شب مشغول حفاظت بودم ( در آنوقت از ساعت چهار بعد از غروب عبور و مرور در خيابانها و كوچه‌ها قدغن بود ) درشكه‌اى رسيد ، فرمان ايست دادم ، درشكه ايستاد ، نگاه كردم ديدم بارانفسكى است ، سلامى دادم گفتم بفرمائيد آقاى بارانفسكى كلاه مرا از سرم ربود و سايبان جلو آن را پاره كرده از درشكه بيرون انداخت . برئيس خود شكوه كردم ، او مرا با اين يادداشت فرستاده است كه شفاها هم مطلب را عرض كنم . به او گفتم شايد تشددى بخرج داده باشى كه موجب اين رفتار شده باشد . گفت من مدتها است در اين خيابان پاس مىدهم ، احترام نمايندگان خارجى را خوب ميدانم ، حتى وقتى درشكه ايستاد و دانستم كه مسيو بارانفسكى است ، به عادت هميشه سلام مؤدبانهء نظامى هم دادم ، آنچه مىفهمم ايشان از لباس متحد الشكل ما عصبانى هستند و الا من همان پليس سابق بودم كه عين اين عمل را هر شب معمول ميداشتم و ايشان مرا به خوبى ميشناسند . بلى ! عبث نبود كه وقتى رژيم تزارى شرش را از سر دنيا كند ، مردم ايران در همه‌جا عيد برپا كردند .