عبدالله مستوفى

295

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

دعوت شده و نهارى هم با هم خورده بوديم ، حاجتى هم بتغيير لباس نداشتم ، لباسهاى دوخت هانرى ، اول خياط پطرزبورغ ، را كه از لباس خود وزير مختار هم شايد شيكتر بود ، در برداشتم . بلافاصله برخاسته براى دفعهء اول بسفارت روس در پامنار رفتم ، در عمارت مقر وزير مختار كه رسيدم ، كارتى بيرون آورده بپيشخدمت دادم و گفتم بجناب وزير مختار عرض كنيد كارى با شما دارم ، پيشخدمت مرا به اطاق بزرگى در پهلوى عمارت و نزديك در مدخل هدايت كرد ، بفاصلهء دو دقيقه بارانفسكى ترجمان سفارت از در رسيد و روبروى من نشست . من تصور كردم كه پاكلوسكى مشغله‌اى داشته ، برسم اروپائى ، ترجمان خود را براى رفع تنهائى من فرستاده است تا خودش بعدا مرا پذيرائى كند . بنابراين سر صحبت را بقول اروپائيها از هواى بارانى و هواى خوب با آقاى ترجمان نامبرده باز كردم . پس از پانزده دقيقه آقاى بارانفسكى از من پرسيد فرمايشى هم داشتيد ؟ گفتم مگر كارت مرا خدمت جناب وزير مختار نداده‌اند ؟ جواب گفت كارت شما را ديدم و به همين جهت آمده‌ام ببينم چه فرمايشى داريد ؟ گفتم پيشخدمت اشتباها اسباب زحمت شما شده است ، مقصود من ملاقات با وزير مختار است . گفت من آمده‌ام ببينم با ايشان چه كار داريد ؟ گفتم با شما كارى ندارم امر فرمائيد كارت مرا بجناب وزير مختار برسانند ، تا تكليف ملاقات تعيين شود . گفت من براى همين خدمت هستم ، اگر فرمايشى داريد ، به من بفرمائيد من بايشان عرض خواهم كرد . گفتم ببخشيد ! نميدانستم ملاقات با ايشان محتاج به اين وساطت‌هاست ، چون مأمور مذاكره با شما نيستم ، از اين مزاحمت خيلى از شما عذر ميخواهم و از جا برخاستم بوزارت امورخارجه آمده ، گزارش را خدمت وزير عرص كردم . پيرمرد از من عذرخواهى و از رويهء من تحسين كرد و گفت : « اين تقصير پيشقدمتهاست كه اينها را اينطور بد بار آورده‌اند ، بايد كم‌كم آنها را عادت داد . » در بهار سال 1329 كه مدير كل وزارت ماليه شده بودم ، وزير ماليه با تلفن مرا بهيئت وزراء كه در عمارت گالرى منعقد ميشد خواست . محل وزارت ماليه در اينوقت در اول ميدان ارك ، بين كاخ دادگسترى و عمارت وزير دادگسترى امروزه ، واقع بود . در اينروز ، سفيرهاى روس و انگليس مأمور بودند جواب نامهء اعلان جلوس سلطان احمد شاه را از طرف دولتين ، در يكروز با حضور نايب السلطنه با عليحضرت شاه ابلاغ كنند . سفير انگليس كار خود را كرده و رفته و سفير روس در داخلهء عمارت گلستان بود . البته سفيرها با لباس رسمى بايد جواب نامه را برسانند ، پس روز نمايش جاه و جلال سفارتى است . كالسكهء سفير دم در باغ تخت مرمر ايستاده و به قدر پنجاه شصت تائى سالدات سوار كه بايد دنبال كالسكه باشند ، دايرهء شكسته‌اى كه سروته آن بجلو سردر باغ تخت مرمر وصل ميشد ، تشكيل داده بودند . من از وزارت ماليه بيرون آمده بودم كه برحسب احضار سابق الذكر بهيئت وزراء بروم . زير هشت سردر باغ تخت مرمر ، جلو ارسى ، روبروى در مدخل ، دماغ بدماغ ، با پاكلوسكى كزل مواجه شدم . گيرس ترجمان سفارت هم دنبالش بود ، ادب اقتضا نداشت كه تلافى رفتار بارانفسكى ترجمان سابق را سر او در بياورم و او را نديده انگاشته بگذرم .