عبدالله مستوفى
278
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بيانات مرا با مدعىگرى رد ميكرد . قدرى باهم دست و پنجه نرم كرديم ، بالاخره دانستم كه چون از نتيجه كه در دست او نيست مأيوس است ، خودش را نميخواهد از تنگوتا بيندازد و تمام اين حجتهاى غيرمنطقى كه بهم ميبافد براى پنهان كردن عجز خود از گرفتن نتيجهء مطلوب بنفع ماست . من هم اسلوب مذاكره را تغيير دادم و معارضه به مثل كردم و با همان لهجه و طرز بيان او مطلب را دنبال نمودم . آخر كار به او گفتم : « اجازه ميدهيد قدرى خودمانىتر من موضوع را حلاجى كنم ؟ » گفت : « مانعى ندارد . » گفتم : موقتا نه من نايب سفارت ايرانم و نه شما رئيس دپارتمان شرقى وزارت خارجهء روسيه بلكه ما دو نفر از اشخاص عادى هستيم و باهم صحبت ميكنيم ، عيبى كه ندارد ؟ » گفت « نه » گفتم : « اين اوضاع كه شما در كشور ما برپا كردهايد كه براى گرگ دنبه ميبريد و براى ميش ضجه ميزنيد و هر طرف ميخواهد بر حريف غلبه كند مانع ميشويد ، اگر كمدى آن را نه در كشور شما كه بدون اينهم بىنظمتر از كشور ماست ، بلكه در سويس كه مردمش متمدنتر و صلحجوترين ملل عالم هستند براى تفريح و بطور شوخى برپا كنند ، در ظرف دو سه ماه از اين مردم متمدن صلحجو ملتى خونخوار ايجاد خواهند كرد تا چه رسد بجدى ، آن هم در مدت سه سال ! آقاى عزيز ! شما همواره ميگوئيد براى اتباع خارجه خطر در كار است ، از شما ميپرسم كدام خطر ؟ » گفت : « البته كارد روى حلق آنها نيست . » گفتم : « از اين خيلى پائينتر بيائيد ، در اين سه سال انقلاب ، ايران روزهاى بسيار بدى داشته و محرك آن را حقا يا با طلا دست خارجى ميدانسته است ، آيا يك سر سوزن به بدن يك نفر خارجى زده است ؟ پس اين خطر خيالى از چه راه است ؟ » گفت : « مردم همينكه گرسنه شوند ، همه چيز را فراموش ميكنند . » گفتم : « مگر شما گندم يا نان تخمهزده براى آنها ميبريد ! جز اينكه نان عدهء خود را سربار گرسنگى آنها بكنيد ، كار ديگرى هم ميكنيد ؟ » گفت : « لا محاله اگر از گرسنگى بخواهند خارجىها را آزار كنند ، جلوگيرى ميكنيم . » گفتم : « با همين دو سه هزار نفر ؟ ! خيلى در اشتباهيد . . . دلائل تاريخى ، در زمان صفويه و حتى قاجاريه كه البته روسها هم از آن بىاطلاع نيستند ، ثابت مىكند كه اگر اهل ايران بخصوص تبريزيها ، سر مخاصمه داشته باشند ، سر ده برابر اين سه چهار هزار نفر شما را ميخورند و افسرهاى شما را سپهسالاران بىلشكر ميكنند . » همين كه كار صحبت خودمانى باينجا رسيد و كلم دانست كه از اول كج رفته و عبث در محاجه را باز كرده است ، گفت : « از من رساندن مراسله و تحصيل جواب است . » گفتم : « من هم تقاضاى ديگرى از شما نداشتم ، منتها برحسب دستور آقاى وزير مختار ، خواستم غيرلازم بودن اين قشونكشى را توجه داشته باشيد و بمواقف لازم ، نظرات دولت ايران را برسانيد و جواب بدهيد ، و لو اينكه جواب سربالا باشد . » كلم اصلا آلمانى و مرد پختهء بردبارى بود . همين كه ديد تقصير با خودش بوده كه مرا بسختگوئى وادار كرده است ، گفت : « واقعا من فراموش كردم حال آقاى وزير مختار را بپرسم . » چند كلمهاى باهم از اين قبيل انسانيتها ردوبدل كرديم و موقع برخاستن ، با ادبى كه خيلى چربتر از معمول بود ، از هم جدا شديم . پسفرداى