عبدالله مستوفى
263
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
آزاديخواهان آنجا در تحت رياست ستارخان كه به زودى حقا سردار ملى ملقبش كردند ، با اسلحه قيام نمودند . كمكم ساير شهرهاى آذربايجان هم به اين مركز تأسى جست و ضديت از آنجا به تمام كشور سرايت كرد . احكام آقايان ملا كاظم خراسانى و حاجى ميرزا حسين نجل خليل و شيخ عبد اللّه مازندرانى هم كه از علماى درجه اول نجف و مقلد مردم بودند ، به اينها ضميمه شد . از عتبات احكام شرعى در حرمت دادن ماليات بعاملهاى محمد عليشاه صادر كردند و بختياريها و مجاهدين ، اصفهان و گيلان را تسخير كرده به سمت پايتخت آمدند . محمد عليشاه بسفارت روس متحصن و منعزل و سلطنت سلطان احمد شاه اعلام و مجلس افتتاح و آزادى از نو برقرار شد . تفصيل اين اجمال را تا اندازهايكه در خور « شرح زندگانى من » باشد ، در ضمن وقايع سرگذشت من خواهيد خواند . تشكيل كانون آزاديخواهان ايرانى در پاريس اخبار طهران يكى بعد از ديگرى بپطرزبورغ ميرسيد و مايهء اسف و افسوس ميگشت و من براى آقاى دهخدا خيلى پريشان بودم تا روزى خبر مصاحبهء روزنامهنگارى را با تبعيدشدگان ايرانى كه در باكو اتفاق افتاده بود ، در روزنامهء پطرزبورغ خوانده و بمناسبت ذكرى كه از آقاى دهخدا در آن رفته بود ، از سلامت اين رفيق عزيز شكرها كردم . ايرانيان تبعيد شده ، بپاريس رفتند و آنجا را براى منويات خود جهت آزادى و ضديت با استبداد شاه ، مركز قرار دادند . ولى بازهم بعادتى كه در ايران داشتند و بواسطهء اختلاف مشرب و سوء ظنهائيكه در ضمن عمليات نشر آزادى نسبت بهم پيدا كرده بودند ، مجتمعا كار نميكردند و هرچند نفر بهر اندازه كه از دستشان برميآمد ، سواسوا ، در اين مشروع مقدس اقدام مينمودند . از جمله ميرزا ابو الحسن خان پيرنيا ، معاضد السلطنه ، كنسول سابق باكو كه وكيل مجلس هم شده و جزو تبعيدشدگان بود ، با آقاى دهخدا و يكى دو نفر ديگر چاپخانهء فارسى در ايوردن سويس پيدا كرده و چند شماره صوراسرافيل را دهخدا نوشته و از پاريس بايوردن فرستاد و در آنجا چاپ شده بهمهجا ميرفت . من در ايران نبودم و نمىدانم اندازهء انتشار اين روزنامه در ايران چه بوده ولى درهرحال اگر بتخت كفش مسافرين هم بود ، از اين روزنامه بايران ميرفت . منتهى يك نسخهء آن بيست سى دست مىگشت . شاه در باغ شاه محمد على شاه در باغ شاه رحل اقامت افكند ، براى حفظ خود چند فوج از قماش همان سيلاخوريها بدور خويش گرد آورده و امير بهادر جنگ وزير جنگ است . سربازهاى او درختهاى بارآور باغ را از بيكارى و بىپولى كنده ميفروشند ، يا زير ديزى گوشت ميگذارند . شنيدم يكى از درباريها كه شايد با حضرت امير ميانهء خوبى نداشته است ، از كنده شدن درختها گزارشى بعرض شاه مىرساند . شاه بوسيلهء يكى از پيشخدمتهاى خود بوزير جنگ پيغام ميفرستد كه سربازانرا از كندن درختها باز دارد . حضرت امير سپهسالار و وزير جنگ جواب ميگويد بقبلهء عالم عرض كنيد : « يا سرباز ، يا درخت » گذشته از كندن درختها ، سيلاخوريها كه بىجيره و مواجب مانده