عبدالله مستوفى

244

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

عاميانه كه مخصوص شهرهاى غير پايتخت است ، مرد را نوازش ميكرد . از صحبت معلوم بود كه مرد ناخوش است و براى خوردن آب‌معدنى باروپا رفته ، ولى اين معالجه بهبودى در مزاجش حاصل نكرده است و زنك او را تسليت ميدهد . طرز سؤال و جواب و لهجهء اين زن و مرد كه معلوم ميكرد بين آنها قوم و خويشى است نه زناشوئى ، طبعا در من تبسمى ايجاد كرد . آقائى كه روبروى من بود نيز تبسمى كرده و بر هر دو معلوم شد كه روسى ميدانيم . آقا كه ديده بود من در حين حركت ترن با حبيب اللّه خان و نوكر سفارت بفرانسه صحبت ميداشتم و از قيافهء من هم پيدا بود كه روس نيستم ، بفرانسه گفت : « صحبت اين زن و مرد مضحك و در آن واحد تأثرآور است . » همين حرف سبب شد كه طرفين خود را بهم معرفى كرديم ، معلوم شد الكساندر باتورين عضو بانك روس در تهران است و بمرخصى باروپا رفته و حال بپطرزبورغ ميرود كه از آنجا بتهران برود . از اين حسن تصادف طرفين خوشوقت شديم و آسياى حرف به راه افتاد . رفتار مأمورين سرحدى روسيه مسيو باتورين مرد تربيت شده و آزادمنش تمامى است ، فرانسه را بسيار خوب مىزند و چند سالى است در ايرانست . البته ادب محاوره اقتضا نداشت كه من از اوضاع روسيه و او از ايران صحبتى بكنيم ، ولى او خودش شروع بنقادى از اوضاع كشور خويش كرد . منهم باوجود اينكه تمام گفته‌هاى او را تصديق داشتم ، وظيفهء شغلم مرا بسكوت واميداشت . در ضمن از او پرسيدم : « كى بسرحد ميرسيم ؟ » گفت : « امشب در حدود ساعت ده چشمتان بجمال مبارك مأمورين سرحد روشن خواهد شد . من مقدارى از اشياء براى خواهرم از پاريس سوقات خريده و بسليقهء خودم آنها را بسته‌ام ، يقين دارم اين خوكها تمام را زيرورو خواهند كرد كه مثلا از ميان آنها يك دانه بمب پيدا كنند . » گفتم : « اما من از سفارت شما در پاريس سفارش نامه دارم . » گفت : « تصور ميكنيد اين حيوانات مقام نمايندگان سياسى را بفهمند ؟ يا بنوشتهء سفارت خودشان اهميت بدهند ؟ » در اين ضمن‌ها مثل چند روز پيش كسى آمد و پرسيد « نهار ميخوريد ؟ » گفتم « بلى » بعد از ساعتى با مسيو باتورين نهار خورديم . باز هم رفيق دست از نقادى برنميداشت و هرجا موقعى بدست ميآورد شرحى از مظالم حكومت روسيه نسبت بافراد اهل مملكت بيان ميكرد . بعد از نهار مسيو باتورين قدرى بمطالعهء ژورنال دفم دوشامبر ( روزنامهء خدمتكارها ) كه از پاريس خريده و همراه داشت ، پرداخت و ضمنا بعضى تيكه‌هاى بامزهء آن را بلند ميخواند . روزنامهء مضحكى است . شام را هم در همان واگن ظهر خورديم . ساعت ده بود ترن بسرحد روس و اطريش رسيد و مأمورين سرحدى بواگنها ريخته و گذرنامه‌ها و آنچه اسباب دستى مسافرين بود جمع كردند بطوريكه يك ورق‌پاره كاغذ هم در واگنها نگذاشتند . باتورين ميگفت : « در سرحد هيچ مملكتى نظير اين اوضاع ديده نميشود ، مرد كه ميآيد توى ترن بدون اينكه بفهمد با چه مردمى دارد حرف مىزند ، صداى منكر خود را بلند كرده ميگويد : « آقايان گذرنامه‌هاى خود را بدهيد . » اسبابهاى مردم را مثل اينكه با دزدها طرف است ضبط مىكند و اينقدر ابله است كه نميداند اين طرز معامله را در ساير جاها با محكومين باعمال شاقه هم به خود اجازه نميدهند . »