عبدالله مستوفى
241
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
ترن ديگرى بوين برويم . منهم اسبابهاى دستى خود را در امانتگاه ايستگاه گذاشته خارج شدم . درشكه بسيار ايستاده بود ولى فكر كردم بدرشكه كه نشستم كجا بگويم برود ؟ من اين شهر را هيچ نديده و همزبان و بلدى هم همراه ندارم ، پياده راه افتادم ، برحسب تصادف يا غريزهء از دست راست رفتن ، خيابان سمت راست را اختيار كردم و بوسيلهء يك پيچ بخيابان عريضى رسيدم در بين راه به محلى كه ظاهر آن ميگفت رستوران خوبى است برخوردم ، وارد آنجا شدم ، سؤال كردم « كسى فرانسه ميداند ؟ » شخصى كه پشت ميز نشسته بود ، اشاره كرد صبر كنم . به كسى فرمانى داد ، بفاصلهء يكى دو دقيقه شخصى وارد شد . گفتم : « فعلا دستورو بشويم ، عصر غذا بخورم ، جاى سربازى كه زير طاق آسمان باشد داريد ؟ » به سمت پنجره مرا هدايت كرد ، باغچهاى كه در آن گلكارى زيبائى شده و ميزهاى غذا با پارچههاى سفيدش حاضر بود نشان داد و گفت « براى منو چه دستور ميدهيد ؟ » دستور دادم ، سروصورت شسته بيرون آمدم ، عمارات حولوحوش را نشان كردم كه برگشتن اشتباه نكنم . باز راه خود را گرفته قدرى كه پيش رفتم ، صداى موزيكى بگوشم رسيد كه هرچه جلوتر ميرفتم زيادتر ميشد تا بمجسمهء شارلمانى روى چهار سپر رسيدم . تصوير اين مجسمه را در كتابهاى تاريخ زياد ديده بودم ، اينجا اصلش را تماشا كرده دنبال صدا بميدانى كه سمت راست اين خيابان و تماما چمنكارى بود رسيده ديدم صدا از بالاى تيهء مصنوعى وسط ميدان و زير چند درخت ميآيد . از تپه بالا رفتم ، كافهاى بود باسم باواريا ، يا باوىير ، نشستم ، قدرى چيزهاى خنككننده خواستم . يك شخصى كه نزديك من نشسته بود ، دانست من غريبم ، جلو من آمده و به اشاره پيشنهاد كرد كه نزديكى اين محل چيزهاى ديدنى نشان من بدهد ، با او برخاستم ، در سمت ديگر اين تپه ايوانى و در آن مجسمههائى نيمتنه و همه از مرمر سفيد بود چيزى نمىفهميدم ، معذلك همه خيلى دقيق و كار استاد بود . از تماشاى مجسمهها كه فارغ شدم ، مجددا بكافهء باواريا آمدم ، چاى خوردم ، در حدود ساعت شش به خط مستقيم برستوران آمدم ، استاد مهمانخانه جاى خوبى براى من حاضر كرده بود ، سلمانى خواستم ، سروصورتى صفا داده سر ميز غذا نشستم ، تا ساعت هشت در اين محل ماندم ، تماشاى صادر و وارد رستوران مرا مشغول ميداشت . در اين ساعت بيرون آمدم ، روبروى ايستگاه كافهء مجللى بود ، به آنجا رفته نشستم . تا يكربع قبل از موقع حركت ترن آنجا بودم ، بعد برخاسته وارد ايستگاه شده خواستم تفاوت بليط پرداخته واگن لى بگيرم نبود . ناچار با همان بليط بواگنهاى عادى نشستم ، ترن حركت كرد و من چون ديشب هم درست نخوابيده بودم ، در كوپه روى صندلى كه طرفين آن ديواره داشت ، درحالى كه پاها را دراز كرده بودم بخواب رفتم . شهر مونيخ ، بتقليد شهر برلن ، در جلو خانهها باغچههائى ساختهاند و بجاى ديوار سمت خيابان محجرهاى آهنى گذاشتهاند . در اين باغچهها گلهاى سرخ زيبائى كه منظرهء خيابانرا روحافزا ميكرد زياد بود . در بعضى از باغچهها درختهاى سايهدار بزرگى