عبدالله مستوفى
240
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
باشيد . » گفتم : « مثلا ميخواهيد بگوئيد اين آقايان در ايستگاههاى بعد از پاريس سوار شدهاند ؟ از خودشان ميپرسيم . » ديد حرف خيلى منطقى است و من حق دارم . خدا خيرش بدهد مثل پارهاى اشخاص لجاج نكرد ، نزديك من آمد و بطوريكه فقط من بشنوم گفت : « خيلى از اين پيشامد عذر ميخواهم اگر ميل داشته باشيد همراه من تشريف بياوريد . » عذرخواهى و ادب اين شخص مرا به حال طبيعى آورد ، خم شد اسبابهاى مرا جمع كرده به راه افتاد . منهم از دنبال او از چند واگن پر از جمعيت گذشته وارد واگن تاريكى شديم . در كوپهايرا باز كرد ، چراغ شمعى فانوس آن را روشن نمود ، ديدم واگن سالنى است كه از چهار طرف نيمكتهاى سرتاسرى دارد ، رختخواب مرا پهن كرد ، وقتى كه ميخواست برود گفت : « اجازه ميخواهم ساعت شش كه باستراسبورگ سرحد آلمان ميرسيم ، بيايم شما را بيدار كنم زيرا تا آنوقت جا در واگنها فراوان مىشود و با وجود بودن جا اگر از سرحد بگذريم ، براى من مسؤليت دارد . » گفتم « بسيار خوب » او از در خارج شد و من بخواب عميقى فرورفتم . از صداى در بيدار شدم . كندوكتور گفت : « عنقريب باستراسبورگ ميرسيم . گفتم « داخل شويد . » تا من مشغول پوشيدن لباس شدم ، او هم رختخواب مرا در مفرش پيچيد و با كيفدستى برداشته بيكى از واگنها مرا هدايت كرد . انعامى به او داده نشستم . مسافرين زيادى دستهدسته پياده و سوار و بنابراين رفقاى همكوپهء من هر ساعت عوض ميشوند . با زنگ اخبار كندوكتور واگن را احضار و صبحانه خواستم ، آورد . نزديك ظهر ، شخصى آمد پرسيد « نهار ميخوريد ؟ » گفتم « بلى ! اما در كجا ؟ » گفت « در ايستگاه جلو واگن رستورانى حاضر است ، ميخواهم عده را به او اطلاع دهم تا به قدر حاجت آذوقه همراه بردارد . » نمرهاى به من داد ، در حدود ظهر ديدم شخصى آمد و گفت در رستوران نهار حاضر است . بواگن رستوران رفته نهار خوردم و برگشتم . وقتى كه مراجعت كردم يك خانوادهء امريكائى در كوپهء من نشسته بودند . منهم نشستم . مرد و زن اين خانواده چهل پنجاه ساله به نظر ميآمدند و يك پسر بيست ساله و يكدختر هفده هيجده ساله هم داشتند دختر جوان عزيز پدر و مادر و قدرى ننر بود و گاهگاه خواهشهاى بيحق و بيموضوع خود را بوسيلهء پدر و مادر ، ولى با ظرافت دخترانه ، بر برادر بزرگترش تحميل ميكرد . پدر اين خانواده خيلى ميل داشت با من حرف بزند ، ولى من انگليسى و او هم زبان ديگرى نميدانستيم . از چيزهائى كه گفت ، اجمالا دانستم اصل آنها آلمانى بوده است و براى ديدن مملكت اجدادى خود از امريكا بآلمان ميروند . گاهيكه دختر در خواهشهاى خود خيلى افراط ميكرد ، پسر برميخاست و براهرو ميرفت ، تا از خردهفرمايشهاى خواهرش آسوده باشد . ولى در حركات دخترك چيزى از طنازى و خوشادائى وجود داشت كه باوجود بيموضوع بودن ، خواهشهايش مطلوب و خوشآيند بود و پدر و مادر را خوشوقت ميكرد . شهر مونيخ چهار ساعت بعد از ظهر بود كه ترن در ايستگاه نسبة بزرگى ايستاد . بمونيخ پايتخت باوىير رسيده بوديم . ديدم حمالها وارد واگنها شدند ، معلوم شد كه بايد تا ساعت ده شب در اين شهر بمانيم و با