عبدالله مستوفى
239
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بسالن گردش آمدم ، حاجى را ديدم . با كمال تعجب گفتم : « حاجى آقا شما هم در اينجا يافت ميشويد ؟ ! » خنديد و به عادت خود با مخرج تجويدى گفت « لا ذنب بعد الكفر ، بعد از آنكه آدم در پاريس افتاد بايد همهجا برود . » بعد متوجه شدم كه براى كارى كه با كسى داشته است باينجا آمده ، چنان كه بلافاصله شخص مقصود را يافته و صحبت خود را با او تمام كرده رفت و در آكتهاى بعد ديگر حاجى آقا در جزو تماشاچيها نبود . زيباترين زنان و مهيجترين صحنهها در نظر اين مرد هيچ اثرى نداشت . با اينكه اعتبار تجارتى زيادى داشت و ميتوانست استفادهء فراوانى بكند ، خود را خيلى مادى نشان نميداد و بكفاف قانع بود . من در حيرتم كه چهچيز او را در اينمدت متمادى در پاريس نگاهداشته بود كه بالاخره همانجا هم بدرود زندگى گفت . عزيمت بپطرزبورغ آقاى ميرزا جواد خان پسر مجد الملك هم ميخواهد به ايران برود ، باهم قرار گذاشتهايم در راه تا سرحد روس باهم باشيم ، بايد در ساعت مقرر هريك از منزل خود بايستگاه رفته در آنجا همديگر را بيابيم . قبل از وقت باگاژ سنگين خود را از هتل برداشته بگار رفتم ، هرقدر تفحص كردم از ايشان اثرى نديدم ، تا دو دقيقه قبل از حركت ترن هم بليط نگرفتم زيرا فكر ميكردم بايد در نشستن ، پهلوى هم باشيم . بالاخره همين كه از يافتن ايشان مأيوس شدم ، بعجله بليط گرفته در ثانيهء آخر خود را بترن رساندم . فصل رفتن مردم از پاريس بييلاقات سويس و خارج شهر و به همين جهت جمعيت در ترنهاى ايستگاه شمال زياد و ساعت هم يازده است . روز هم بواسطهء اينكه خيال حركت داشتم ، اينسر و آن سر زياد رفته و خسته بودم . ولى در واگنى كه من وارد آن شدهام جاى نشستن نيست بلكه عدهاى در راهروها ايستادهاند . كندوكتور را هم نمىبينم كه بليط خود را كه تا وين گرفتهام و البته بايد جاى نشستن داشته باشم به او بنمايم و او را وادار كنم تا جاى مرا كه البته يكى از اين اشخاصى كه چهار پنج ايستگاه بعد پياده ميشوند بىحق گرفتهاند به من كه حق دارم بدهد . سرى به واگن قبلى و بعدى زدم ، آنجاها هم مثل واگن اولى پر بود و جمعى هم در راهرو ايستاده بودند . من عادت دارم كه در بهترين هتلها هم با ملافه و زيرگوشى و پتوى خود بخوابم ، باگاژ دستى من هم سنگين است . تا يكساعت بعد از نصف شب سرپا ايستادم ، از چندين ايستگاه هم گذشتم ، از جمعيت واگنها كسى پياده نشد . در اين ساعت يكنفر كندوكتور رسيد ، به او مطلب را گفتم . جواب گفت : « در اين واگن كه من الان از آن ميآيم جا فراوان است . » باگاژ دستى خود را از روى زمين جمع كردم ، همين كه به آن واگن رسيدم ، ديدم مردك دروغ گفته و واگن پر و در راهروها هم جمعيت ايستاده زياد است . از اينجا ديگر حركت نكردم و تا ساعت دو بعد از نصف شب سرپا ايستادم ، در اينوقت همان كندوكتور كه كارهاى خود را كرده و مراجعت ميكرد وارد اين واگن شد ، جلو او را گرفتم گفتم : « اين شوخى چه بود كه با من كرديد ؟ گفت : « شايد شما ديرتر از آنوقتى كه من بشما گفتم باينجا آمده