عبدالله مستوفى
237
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
براى اينكه دفعهء دوم به اين مطلب برنگردم ، از سلسلهء حوادث قدرى جلو بيفتم . بهار سال بعد عمل دوم را متحمل شد ، اين بار هم بعد از بيست روز به همان علت پاره شد . ولى در نتيجهء دو دفعه دوختودوز سوراخ مثانه را به بيرون از شش هفت سانتيمتر به دو سانتيمتر تنزل داد و حال مزاجى مريض بسيار خوب شد . پروفسور قول ميداد كه بعد از يكسال اگر براى دفعهء سوم عمل كنيم ، موفق خواهيم شد كه اين فرجهء مثانه را بالمره بگيريم و از او آدم درست و حسابى و همه چيز تمامى تحويل بدهيم . ولى ميرزا على اكبر خان ديگر نتوانست در اروپا بماند ، بايران آمد و ديگر نتوانست باروپا برگردد تا در سال 1337 در موقع مراجعت از حكومت ( فرماندارى ) يزد ، در شهركرد اصفهان ، بدون هيچ مقدمه شكمدردى عارض او شده بعد از يكروز در چهل سالگى بدرود زندگى گفت . بواسطهء همين فرجهاى كه در مثانهء او بود ، اولادى از خود باقى نگذاشت . عيالش دختر ميرزا اسمعيل خان كه خواهرزادهء من بود ، يكه و تنها تا 1315 شمسى روز گذرانده برحمت ايزدى پيوست . اين برادرزاده ، يك ماه و نيم از من كوچكتر و بسيار باهوش و استعداد بود . با اينكه در ايام طفوليت و حتى جوانى ، بواسطهء همين نقص كه بر اثر بيرون آوردن سنگ مثانه و به علت خبط جراح ايرانى در او ايجاد شده بود ، خيلى پاپى تحصيل نبود ، خطش بسيار خوب و دانش و اطلاعات ادبى او خيلى زياد بود . فرانسه را خوب حرف ميزد ، سهتار را بسيار خوب ميزد و بسيار خوشمحضر و رفيقدوست و صحيح العمل و سامعهء او بقدرى در ربودن صدا و حافظهء او براى مسموعات بقدرى قوى بود كه گذشته از نواهاى موسيقى ، هركس در حضور او بهر لهجهاى حرف ميزد ، عين آن لهجه را تحويل ميداد . با اشخاصى از اهالى ايران كه لهجهء خاص دارند چنان بلهجه و اصطلاحات آنها حرف ميزد و نشان محلهاى شهر آنها را ميداد كه آنها او را همشهرى خود ميپنداشتند در صورتى كه هيچوقت به شهر آنها قدم نگذاشته بود . با اينهمه مسلمان و باايمان و باعقيده و نمازخوان و روزهگير و حتى بمستحبات هم عمل ميكرد . خداش بيامرزد . با اينكه دكتر عبد اللطيف گيلك است چلو را بد ميپزد بعد از بيرون آمدن ميرزا على اكبر خان از بهداشتخانه و اطمينان از سلامت او ، ديگر براى من كارى در پاريس باقى نبود . زيرا در اين بيست و چند روزه كه او در رختخواب بود ، من آنچه بايد از پاريس تماشا كنم ديده بودم . دكتر على خان ( حكيم اعظم ) بشكرانهء سلامت ميرزا على اكبر خان ، شبى ما را بچلو و خورش بادنجان بمنزلش دعوت كرد . چلوپزى نداشتند ، دكتر عبد اللطيف گيلانى اين كار را به عهده گرفته بود ، مصطفى خان پسر قوام الدوله ( عموى فروهرها ) هم بود ، ولى چلو دست پخت دكتر خوب نشده بود ، با وصف اين همه تعريف ميكرديم . اين آخرين اقامت من در پاريس بود .