عبدالله مستوفى
232
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
باز شدن باجه و در آسانسور بلند شد . نزديك آمدم ، ديدم همان افسر ايستاده است ، هيچ خودم را آشنا بصحبت سابق نكرده پرسيدم : « باجه باز شده است ؟ با كمال ادب گفت : بلى آقا . زنده باد ايران يكروز ديگر هم در سرشناسائى مليت ، با فرانسوى ديگرى درست عكس اين قضيه برايم اتفاق افتاد . از كوچهاى ميگذشتم كه بخيابان برسم ، دختركى كه از زيبائى بىبهره نبود سبدى از گل ميخك داشت و بعابرين ميگفت : « بخريد براى خانمهاتان هديه ببريد . » من كه بنزديك او رسيدم ، دو سه بار اين جمله را با خطاب « آقاى عزيز » تكرار كرد . من نگاهى به او كرده يقين كردم كه اين دختر خانوادهاى دارد كه بايد از اين كسب نان بخورند و اصرار بعابرين براى اين است كه متاع خود را زودتر به پول نزديك كرده ماحصل را به خانه برساند و كسوكار خود را از انتظار بيرون بياورد . نزديك شدم ، يك فرانك به او دادم ، مقدارى از گلهاى درشت خوشرنگ جدا كرده بدستم داد . به او گفتم : « دختر خانم ! چون من غريبم و خانه و خانمى در اينجا ندارم كه اين گلها را براى او ببرم ، اجازه بدهيد به خود شما تقديم كنم . » گلها را به دستش داده به راه افتادم ، چند قدمى كه دور شدم ، دخترك صدا بلند كرده گفت : « آقاى غريب ! خواهش ميكنم لامحاله به من بگوئيد كجائى هستيد » ديدم حجب و و اختفا اينجا مورد ندارد ، گفتم « ايرانى » دخترك گفت « زنده باد ايران ! » اين دختر به چند قسم ميتوانست از من تشكر كند . يكى بدعا ، ولى من كه به او تصدق نداده بودم و او هم خود را صدقهخور نميدانست . از اينكه بگذريم ، با لبخند زنانه ، ولى من از او دور شده بودم ، و پيدا بود كه كار من بىريبوريا بوده است . گذشته از اين ، او هم خود را لايق نميداند كه با يك آقاى خوش سرووضعى مغازله كند و اين احسان را هم نبايد بىتشكر گذاشت پس چه بايد كرد ؟ حد ادب و تشكر از احسان يكنفر خارجى همين بود كه اين دختر طبقهء پائين فرانسه ، از روى غريزه ، بدون هيچ ساختگى بجاآورد . بلى ! اگر انسان هميشه بدون تظاهر و از روى غريزه چيزى بگويد ، اينطور مناسب اتفاق ميافتد كه باوجود بىاهميتى موضوع بعد از سى و پنج سال هم در نظر مىماند و واگو مىشود . ورساى روزى هم بورساى رفتم ، از ميرزا جواد خان پسر مجد الملك ( مرحوم جواد سينكى ) كه در پاريس تحصيل ميكرد ، خواهش كردم كه با من رفاقت كند . در ساعت مقرر هريك از منزل حركت كرده ، در گار بهم رسيديم و با هم رفتيم . آب فوارههاى ورساى در يكشنبههاى اول هر ماه باز است ولى چون من تصور ميكردم كه يكشنبهء اول ماه آينده شايد در پاريس نباشم ، ناچار بودم بتماشاى پارك و عمارت و موزهء آن قناعت كنم . در ترن از مذاكرهء مسافرين دانستيم كه امروز عيدى است كه بمناسبت آن آبفوارهها باز و بعلاوه امشب آتشبازى و چراغانى هم در ورساى هست . از اين حسن تصادف بسيار خوشوقت شده با ميرزا جواد خان وارد ورساى شديم ، يكسر بپارك و قصر رفته قدرى گردش كرديم ، نزديك ظهر در رستوران آنجا نهار خورده ، بعد از ظهر هم باقى عمارت و موزه را بازديد و در پارك فوارهها و ترىيانونها را