عبدالله مستوفى

233

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تماشا كرديم ، اول شب هم در اطراف يكى از استخرها كه گويا حمام نبتون اسم داشت ، چراغانى مفصل و آتش‌بازى بود ، مخصوصا فواره‌هاى اين استخر هريك ده دوازده متر ميپريد و با الوان سرخ و زرد و سبز الكتريكى كه هر دم تغيير رنگ ميداد ، خيلى بر شكوه و جمال اين چراغانى افزوده بود . بعد از ختم آتش‌بازى با ترن به شهر آمده هريك به منزل خود رفتيم . ملاقات يكى از هموطنها در ورساى ملاقاتى با يكى از هموطنها اتفاق افتاد كه بايد اولا سابقهء اين آشنائى و بعدا ملاقات اين روز را شرح دهم . در سال اولى كه بپطرزبورغ رفته بودم ، در اواخر پائيز ، روزى در دفتر سفارت در سر ميز خود نشسته بودم ، روبروى ميز من هم ميز ابو الحسن خان اعتصام الممالك بود ، پيشخدمت وارد شد و گفت يكى از اتباع ايران است كارى دارد . ميدانيم مشاور الممالك در مسافرت و اسد خان هم مشغول كارهاى خصوصى و نامزد بازى خودش است ، مرد كار در سفارت ما دو نفريم . باز هم ميدانيم كه ابو الحسن خان به كارهاى اتباع ايران رسيدگى مىكند ، مخصوصا در اينموقع كه عضو مقدم و در كارهاى خود آزادتر هم شده است . ايشان در جواب گفتند « بگو بيايد . » اين جمله را هم نبايد فراموش كرد كه اتباع ايران در پطرزبورغ چون همه مردمان بيسروپائى هستند ، هروقت كارى داشته باشند ، از در كالسكه‌رو بايد وارد حياط شوند و از آنجا از پهلوى آشپزخانه گذشته و از راه سرويس بدفتر بيايند تا در ورود و خروج در راهرو يا مدخل عمارت با آن وضعهاى پت‌وپاره با يكى از ملاقات‌كنندگان سفارت برنخورده اسباب بىآبروئى فراهم نشود . من برحسب سابقه ، منتظر بودم كه با يكنفر ترك زبان از اهل هشترود يا اردبيل يا جلفا و يا يكنفر آسورى و كلدانى از اهالى سلماس و اروميه مواجه شوم . ناشناس كه وارد شد . ديدم لبادهء فاسونى مشكى نيمدارى در بر و كلاه ماهوتى تقليد پوست بخارائى كه رنك آن هم قدرى زرد شده است بر سر و يك شلوار دبيت مشكى تقريبا به همان فرسودگى لباده ساقهاى پاى او را پوشانده و يك جفت كفش پاشنه‌خوابيده با يك جفت جوراب پشمى به پا دارد . از وضع لباس او دانستم كه ترك زبان نيست و تازه از ايران آمده است . از احوالپرسى كه بلافاصله بعد از سلام كرد ، دانستم اصفهانى است . ديدم ابو الحسن خان در اجازهء جلوس به او ترديد دارد . اينقدر از مداخله در كار ايشان را از وظائف خود خارج ندانسته گفتم « بفرمائيد » مؤمن نشست . پس از تكرار جملهء « احوالى شريف » كه رسم مردمان اين پايتخت اسبق ايران است ، آقاى ابو الحسن خان با طرز بزرگمنشانه از او پرسيد : « چه‌كار داشتيد ؟ » گفت : « يك مشت اردك و كفتر و طاوس و گوزن و از اين حيوونات پولادى قلمزده از اصفهان براى فروش بباكو و از آنجا بتفليس آورده قدريش را فروخته و باقى آن را براى فروش باينجا آورده‌ام چون براى كرايهء آن پول نداشتم ، عين مال را دروگزال ( واگزال بروسى بمعنى ايستگاه است ) تفليس ضامن قرار داده‌ام كه اينجا بپردازم . مال