عبدالله مستوفى

231

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

عمل كرد . وقتى كه بعد از عمل بديدارش رفتم حالش خوب بود . تدارك حاشيه براى ترجمهء كتاب انقلاب كبير فرانسه از روزيكه ميرزا على اكبر خان ببهداشت‌خانه رفته ، برنامهء زندگانى من تغيير كرده است . چون برادران امين السلطان هم بسويس رفته‌اند ، بتفريحگاه‌ها نميروم ، شبها زودتر ميخوابم ، صبحها ساعت هشت برميخيزم و بيكى از جاهاى ديدنى پاريس ميروم و چون ربع اول تاريخ انقلاب فرانسه را ترجمه كرده‌ام و مىخواهم چيزها و جاهائى كه در آن تاريخ اسم آنها را خوانده و نوشته‌ام ، از نزديك مشاهده كنم ، اين است كه هر روز بيكى از اين جاها سرى ميزنم و در فكر خود حاشيه‌هائى براى ترجمهء خود تدارك ميكنم . حتى پاره‌اى وقايع را هم كه در موزهء گرون مجسم كرده‌اند مشاهده كرده ، حواشى كتاب را در عالم خيال تكميل مينمايم . از باستيل قديم البته بعد از خرابى 14 ژوئيه سال 1789 ديگر اثرى نيست . ستون و مجسمه‌اى كه زنجيريرا پاره كرده است ، يادگار اين روز را ابدى نموده جاى اين محبس دورهء استبداد را گرفته است . هتل انواليدها و پانتئون و ورساى و ساير جاها و چيزهائى كه در اين سفر ديده‌ام ، همان است كه در حاشيهء تاريخ ترجمهء خود نوشته ، بچاپ هم رسيده است . اينها چيزهائى نيست كه در شرح زندگانى نوشته شود . تماشاى برج ايفل روزيكه براى تماشاى برج ايفل رفتم ، مكالمهء خشونت‌آميزى با افسر ژاندارمى كردم و حالا كه فكر ميكنم ميبينم بسيار بىموضوع بوده است . ده دقيقه قبل از ساعت هشت از درشكه پياده شده قصد بالا رفتن برج را داشتم . افسر ژاندارمى با لباس ماهوت پولادىرنگ خود دم در باجه ايستاده بود ، از وجنات اين افسر پيدا بود كه با افراد خود مستحفظ مؤسسه است . از او پرسيدم : « باجه كى باز مىشود ؟ » گفت « ساعت هشت » ساعتم را از جيب بيرون آورده ديدم ده دقيقه بوقت مانده است . معلوم نيست براى چه شايد براى اطمينان خاطر است كه انسان با اينكه مطلب را كاملا فهميده است ، گاهى بطور سؤال تكرار بيموردى را به خود اجازه مىدهد . براى من يكى از اين گاهيها پيش‌آمد « پرسيدم : « ساعت هشت تمام ؟ » افسر به انگليسى گفت : « بلى ! » با اينكه انگليسى را ابدا نميدانستم ، نميدانم براى چه اين جواب انگليسى مرا وادار كرد كه با اين افسر قدرى سربسر بگذارم . به او گفتم « تصور كرديد من انگليسيم ؟ » گفت « اگر نه امريكائى » گفتم « خير ! زيرا لهجهء من هيچ به آنها نميماند » گفت : « پس اسپانيول » با خندهء مستهزانه گفتم « بهيچوجه ! » گفت « لامحاله ايطاليائى » گفتم : « نه ! عيب ندارد ، چنانچه تمام ملل عالم را اگر ميدانستيد اسم مىبرديد ، من ناگزير يكى از آنها بيرون ميآمدم ، آقاى عزيز ! ادب محاوره اقتضا دارد وقتى به زبان خود شما حرف ميزنند ، شما به همان زبان جواب بدهيد . ميخواهيد تازه بگوئيد انگليسى ميدانيد ؟ بمن‌چه ! گذشته از اين شما عبث مغز خود را خرد كرده پى مليت من ميگرديد ، مسلما پيدا نخواهيد كرد . من با شما بفرانسه حرف زدم ، بايد به همان زبان به من جواب بدهيد . » اين حرف حساب با خشونت من چنان در او اثر كرد كه تا نرمهء گوشش سرخ شده سكوت اختيار نمود . از او گذشتم و در گلزارهاى جلو برج مشغول گردش شدم . همين كه ساعت بهشت رسيد ، سروصداى