عبدالله مستوفى

206

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

الحمراء الحمراء تآترى است كه در آنجا وارىيته ميدهند و چون در بناء و تزيينات داخلى آن از قصر الحمراء دورهء اسلامى آندلس ( اسپانيا ) تقليد كرده‌اند ، به اين جهت به الحمراء و ( قصر سرخ ) معروف گشته است . يكى از پرده‌هاى جالب‌توجه وارىيته ، زن و مردى بودند كه باهم وارد صحنه شدند . مرد ، خانم را به جماعت معرفى كرد و گفت : « من الان ميان جمعيت حضار ميآيم ، آنچه آنها بدست من بدهند در ميان دست ميگيرم ، از خانم كه بپرسم ايشان خواهند گفت كه چيست . » پلى از صحنهء عمل به صفوف وصل شد ، مردك از آن پائين آمد و ميان جمعيت كه در صندليها نشسته بودند افتاد ، هركس چيزى مانند فندك و انفيه‌دان و زنجير و انگشتر و از اين قبيل چيزها محرمانه بدست او ميگذاشت ، مرد دستش را حائل و از ماهيت آن سؤال ميكرد و زن جواب ميگفت . بعد از تمام كردن صفوف بلژها رسيد ، بلژ ما وارد شد ، من يك نيم كاپكى پول روسى در جيب جليقهء فراكم بود كه نميدانم در كدام مجلس بعنوان دست‌لاف از كى گرفته بودم ، اين سكه را بيرون آوردم به دستش دادم . بخانم خطاب كرده گفت : « ميل داريد بگوئيد در دست من چيست ؟ » - « سكه‌اى است » : - « فلز آن چيست ؟ » - « مس است » - « سكهء كدام دولت است ؟ » - « روسيه » - « اگر تاريخ ضرب آن را هم بفرمائيد از شما ممنون ميشوم . » خانم قدرى فكر كرده با گچ تحرير مثلا 1891 را روى تخته‌ايكه در گوشهء صحنه گذاشته بودند نوشت . مرد سكه را بدست من داد و تعظيمى بسفير كبير كرده خارج شد . همين كه نوشتهء زن را با تاريخ ضرب سكه مطابقه كردم ، مطابق بود . مطابقه هم براى اين به عمل آمد كه من چنان كه معلوم است ، قبلا از تاريخ ضرب اين نيم پولى روس كه دويست يك‌يك منات بود ، اطلاعى نداشتم . اين فن را ضميرخوانى ميگويند . دو نفر بواسطهء عمليات روحى و رياضت و مشق ، طورى ميشوند كه آنچه يكى در ضمير بگذراند ، ديگرى ميخواند . مسلما اين زن با مرد ديگر ، از عهدهء اين كار بيرون نميآمد ، فقط اين مرد است كه هرچه فكر كند ، اين خانم ميتواند آن را بخواند و واگو كند . معهذا اشخاصى هم در اين عالم يافت شده‌اند كه بواسطهء رياضت ، فكر مضمر همه‌كس را ميخوانده‌اند « 1 » .

--> ( 1 ) - جناب آقاى مهديقلى هدايت ( حاجى مخبر السلطنه ) نقل مىكند كه پدرش ( مرحوم عليقلى خان مخبر الدوله ) نقل ميكرد كه در جوانى هنگامى كه از طرف ناصر الدين شاه مأمور سيم - كشى تلگراف بود ، در بالاخانهء كاروانسرائى منزل گرفته بودم . درويشى در پائين منزل داشت ، از بالا متوجه او شدم ، ديدم مشغول ذكر خودش است . در اين ضمن بفكر كار پرمشقت خودم افتاده بفكرم گذشت كه تا كى بايد به زحمت باشم و در اين بيابانها دوندگى كنم ؟ بالاخره آيا وقتى خواهد رسيد كه زندگى مرتب و مرفهى داشته باشم ؟ ديدم درويش سرش را بلند كرده نظرى به من افكند و گفت دير نشده است ، عنقريب مرفه و خوش‌وخرم خواهى شد و بعد از اداى اين جمله سر خود را از جانب من گردانده مشغول ذكر و فكر خود شد .