عبدالله مستوفى

204

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

از ظهر بود كه با ترن به شهر آمده بهتل خودمان رفته و عصر هم يكى ديگر از برنامه‌هاى خصوصى خودمان را انجام داديم . گردش در شهر يكى از شبهاى به دو ورود ، فرخ براغن برادر اسد كه در لندن درس ميخواند ، بديدار من آمد . من ميخواستم آزادانه در شهر و ميان جمعيت گردشى كرده باشم . تشريفات زياد هم انسان را كسل مىكند ، قدرى طفره ولو خيلى هم بيموضوع باشد بد نيست . فرخ پيشنهاد كرد باهم برويم به توب نشسته بمحله‌هاى پرجمعيت عمومى شهر سرى بزنيم . باهم بيرون آمديم از يكى دو خيابان گذشته دم يك باجه ايستاديم ، فرخ بليط گرفت ، نزديك اين باجه در نسبة كوتاهى و مميزى دم اين در ايستاده بود ، بليطها را تسليم كرديم ، در باز شد ، وارد محوطهء مدورى شديم كه قطر دايرهء آن سه چهار ذرع و ارتفاع آن دو ذرعى ميشد ، دورهء آن را جايگاه نشستن سكو مانند ساخته روى آن را چرم‌دوزى كرده پنج شش نفرى در آن نشسته بودند ، بعد از ما هم چند نفرى وارد شده نشستند ، اين آسانسور بود . يك مرتبه صداى زنگى بلند شد ، آسانسور شروع به پائين رفتن كرد ، مسلما سى چهل ذرع پائين رفتيم ، ماشين ايستاد ، درى باز شد ، همگى بيرون ريختيم و خود را در محوطهء نسبة بزرگى كه اگر روز هم بود تاريك بود و با چراغ روشن ميشد ديديم ، قطارى ايستاده بود ، وارد يكى از واگنهاى قطار شديم ، قطار حركت كرد ، در چند ايستگاه توقف كرده مسافر گرفت و پياده كرد ، بالاخره ما بايستگاه مقصود رسيديم . پياده شديم ، ده پانزده نفرى هم با ما پياده شدند ، همگى به سمت درى كه در گوشهء محوطه بود رفته وارد آسانسورى نظير سابق شديم ، بلافاصله زنگ صدا كرد ، شروع به بالا رفتن كرديم ، بازهم همانطور فاصله زياد بود ، ماشين ايستاد ، در باز شد ، ما در يكى از خيابانهاى يكى از محلهاى ديگر شهر بوديم . در ميان جمعيت شهرى بگردش افتاديم ، فرخ پاره‌اى توضيحات نسبت باشياء و اشخاصيكه در اينجا به آنها برميخورديم ميداد . بعضى از آنها مضحك و پاره‌اى عجيب و بالاخره برخى شرم‌آور بود . معلوم شد در اين‌جا پاره‌اى از عادات زشت كه اروپائىها از خصائص مشرق زمينىها قلمداد كرده‌اند رواجى دارد . اين اول دفعه بود كه در خيابان بفراك پوشيدهء بىبالاپوش برخوردم و چون هيچ نديده بودم ، خيلى بنظرم عجيب آمد ، خلاصه نيمساعتى در اين محلهء عمومى و پرجمعيت گردش كرده ، كپى گرفته به منزل آمديم . در كپ كه درشكهء كرايه‌اى لندن و شايد در همهء انگلستان معمول باشد ، جاى دو نفر بيشتر نيست كه فقط دو چرخ و كروك دارد و روى پاها را با دو تخته چوب نازك رنگ كرده كه از دو طرف برگشته و در وسط بهم متصل مىشود ميپوشانند . دستگاه و بند و بساط مال‌بند ، جلو اين تخته‌ها و جاى راننده در عقب و بالاى كروك تعبيه شده و مهارى اسب را راننده از بالاى كروك گذرانده در دست دارد . شلاقش هم البته بلندتر است كه از پشت كروك لا محاله بكفل اسب برسد . كپ ، يك اسبه و حركت اسب و تكان آن ورزشى هم بمسافر داده براى تحليل غذا هم