عبدالله مستوفى

176

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

حرف ميزدم و ايشان هم از اينكه من خود را با ايشان در يك روال ميدانم ، ابدا دلگيرى نداشتند . يادم نيست كدام يك از اعضاى درجات بالاتر اين وزارت‌خانه در مجلس بود كه تصور كرد من آقاى معين الوزاره را نشناخته‌ام و به اين جهت است كه با ايشان خودمانى صحبت ميكنم . بادنجان دور قاب‌چينى اين آقا اقتضا كرد كه ايشان را به من بشناسانند . ديدم بطوريكه ايشان متوجه نشوند با اشاره و كج‌وكوله كردن سروصورت ميخواهند ايشان را به من بشناسانند كه مثلا من در محاوره احترامى كه در خور پسر وزير است ، با ايشان معمول بدارم . من خيلى از اين جگرك بتنور چسباندن بدم آمد ، ولى البته به روى خود نياورده ، دنبالهء صحبت را با همان لحن دوستانه ادامه دادم . يقين دارم اين بادنجان دور قاب‌چين خيلى تعجب كرد كه چگونه مىشود با پسر وزير اينطور حرف زد . درهر حال بعد از يكربعى آقاى علاء السلطنه مرا پذيرفتند ، مهربانى فرمودند و مراجعت كردم . رفقاى مدرسه‌اى ، از كلاسهاى پائينتر ، چه آنها كه در مدرسه بودند و چه آنها كه در اين دو سال فارغ التحصيل شده‌اند ، همگى بديدن « دوآيّن و پيش‌كسوت » خود آمدند ولى دو نفر همكلاسيها كه در طهران مانده بودند ، هيچكدام را نديدم . معلوم شد ايندو بزرگوار از همراهيهاى دورهء مدرسهء من با خود خيلى متأثرند ، ولى من بىتقصير بودم . اما ميرزا عبد اللّه خان محقق الدوله بعد از آنكه ما باروپا رفتيم ، كارگزار گيلان و بعد وكيل مجلس شده بود ، روز دوم بديدن من آمد . ولى من از سياست بموجب قول و وعده‌ايكه بمشير الملك داده بودم ، هيچ حرفى نزدم . ديدار ما خيلى دوستانه و در حدود قوم‌وخويشى ورگذار شد . چنان كه مشير الملك گفته بود ، خيلىها براى تدارك زمينه با من حرف ميزنند من به آنها ميگفتم : « سن من براى ورود در سياست كم است ، من هنوز چند ماهى باقى دارم كه سى ساله شوم ، گذشته از اين من چون در اينجا موقتا براى ديدن آمده‌ام ، نمىتوانم خود را وارد اين كارها بكنم . » بعضيها ميگفتند : « مانعى ندارد ، پس اقلا دستورى بفرمائيد . » من بخنده ورگذار ميكردم . اجمالا قوليكه بمشير الملك داده بودم ، فتيلهء جنبهء سياسى مسافرت مرا كشيد « 1 » و جز ديدار دوستانه و تفريحات خانوادگى مشغولياتى نداشتم . عزيمت بپطرزبورغ ماه دوم بهار و مرخصى من هم بپايان رسيد ، رفتن مشير الملك بسفارتهاى فوق العاده سرگرفت . روزيكه بايد با ايشان عزيمت كنيم ، به منزل مشير الدوله رفتم ، جمعى از كارمندان وزارت امور خارجه هم بودند . كالسكهء زيادى دم در ايستاده بود ، همگى بكالسكه ها نشسته تا امامزاده معصوم ما را مشايعت كردند . من در درشكهء خودمان بودم ، از منزل

--> ( 1 ) - توپ و تفنگهاى قديم فتيله‌اى بود و فتيله را از سوراخ باريكى كه در نزديكى قنداق بداخلهء لوله تعبيه كرده بودند ، با باروت داخل لولهء مربوط ميكردند و با سنگ و چخماق قو را آتش ميزدند و آتش قو را نزديك ميبردند تا تفنگ خالى شود . « كشيدن فتيله » كنايه از توقف در امرى است كه با جديت مشغول انجام يا در خيال انجام آن بوده‌اند .