عبدالله مستوفى
177
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
مشير الدوله ، عبد الحسين خان نردينى كه حالا ديگر معزز الملكى را بر نردينى بودن ترجيح ميدهد ، با من در درشكه نشست . در امامزاده معصوم ، همه از درشكهها پياده شديم ، من بدرشكهچى خودمان سپردم ، در مراجعت ، آقاى معزز الملك را هرجا ميل كنند برساند و همگى بدور كالسكهء راه كه بايد حامل ما باشد ، جمع شديم . روبوسى شروع شد ، بعد از آن مشير الملك و من در كالسكه نشسته عباس خان پهلوى سورچى قرار گرفت . با گاژ ما هم بار دوچرخه در عقب كالسكه بود . خداحافظى با سر و گردن هم به عمل آمده ما به راه افتاديم . شيخ شيپور كه جزو مشايعتكنندگان بود ، صدا را باذان بلند كرد « اللّه اكبر اللّه اكبر . . . » براى اشخاص عقيدهمند شنيدن اذان بهترين تذكر است . من هم به استحباب عمل كرده منتهى آهسته جملههاى اذان را تا ميشنيدم تكرار ميكردم . ديانت اسلام بقدرى ساده و محكم است كه بدون هيچ تمثال و محرابى هميشه پيروان را به ياد خدا ميآورد و در همان حين كه انسان غرق ماده است ، يك مرتبه بعالم ديگر توجهش ميدهد . وجود حاضر و غائب مشير الملك از اشخاصى است كه مايل است گاهى هيچ كار نكند و هيچ حرف نزند و ساكت و بفكر خود باشد . اگر انسان آزاد باشد ، هروقت بخواهد ميتواند در گوشهء اطاقى تنها بنشيند و بفكر خود مشغول شود . ولى دو نفرى كه در كالسكه باهم نشستهاند ، نميتوانند تنها باشند . من چون به اين عادت ايشان سابقه داشتم ، در اين كالسكهء دو نفرى وسيلهء سكوت و تفكر ايشان را فراهم كرده همين كه به راه افتاديم ، چون ميدانستم كه بعد از دورى از منزل و زن و فرزند و پدر و برادر قدرى حاجت به تنهائى دارد ، هيچ با ايشان وارد صحبت نشده نگاهم را از سمت خودم بصحرا انداختم و ايشان را به خيال خود گذاشتم . يك نيم ساعتى كه راه پيموديم ايشان به خود آماده گفتند : « خوب . . . » من سرم را برگردانده يك موضوعى را از وضعيت بيابان گرفته سر صحبت را باز كردم . آسياى سؤال و جواب بچرخ افتاد ، من قدرى تنقل در كيف دستيم داشتم بايشان تعارف كردم ، خورديم ، سيگارى هم كشيديم ، هميشه همين رويه را داشتم . تا وقتى كه ايشان جوابها را تندتند ميدادند ، صحبت را ادامه ميدادم ، ولى همين كه احساس ميكردم كه باز ايشان مايلند تنها باشند ، سرم را به سمت بيرون چرخانده ايشان را واقعا تنها ميگذاشتم . به منزل هم كه ميرسيديم ايشان باطاق خود ميرفتند و تا مرا نميخواستند ، نزد ايشان نميرفتم . به اين جهت بود كه نه ايشان بر من كل بودند و نه من بر ايشان و هر دو از رفاقت و همسفرى يكديگر كيف ميبرديم . مشير الملك اطلاعات درسى و كلاسيكش زياد بود ، ولى از معلومات عملى زندگى چندان اطلاعى نداشت . من از اطلاعات درسى و كلاسيكى ايشان استفاده مىكردم ، ايشان هم با ذينفعى كاملى اطلاعات عملى زندگى را كه من براى ايشان برحسب پيشامد صحبت ميكردم ، گوش ميدادند و از دانشهاى كلاسيك خود براى گفتههاى من استدلال و مؤيد پيدا ميكردند . گاهى بادبيات ميپرداختيم و در اينقسمت هم ايشان بيشتر مستمع ميشدند .