عبدالله مستوفى
173
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
اين ماده كه خوانده شد ، حسين عمر سبزىفروش كه يكى از اعضاى انجمن و بواسطهء عبوسش اهل محل ، اين لقب را به او داده بودند ، دست بلند كرد . رئيس موقتى انجمن گفت : « مشهدى حسين فرمايشى داريد ؟ » - « بلى ! عرضى داشتم » - « موافقيد يا مخالف ؟ » - « نه موافقم و نه مخالف ، توضيحى ميخواهم » - « بفرمائيد ! » . حسين عمر روى قاليچهاى كه بتقليد مجلس براى محل نطق پهن شده بود ، پريده گفت : « توضيحى كه ميخواهم اينست كه اگر آقاى امير الامراء مشغول نطق باشند چه بايد كرد ؟ » ( خندهء حضار ) اشخاصيكه مرحوم امير الامراء را ديدهاند و گرفتار كثرت كلام آنمرحوم شدهاند ، ميدانند كه خواستن اين توضيح چقدر معقول و بجا بوده است . گاهى يكى از انجمنها از ساير انجمنهاى يك محل و يا تمام انجمنهاى شهر نماينده دعوت ميكرد و اين در وقتى بود كه واقعهء فوق العادهاى اتفاق ميافتاد . ولى چون عدهء انجمنها زياد و از همديگر بى خبر بودند ، تصميمات آنها هيچوقت به جائى نميرسيد و كارى پيش نميبردند . معهذا در مواردى كه سياهىلشكر لازم بود ، خيلى نافع بودند . وكلاى مجلس هم هريك در انجمنى عضو بودند و بعضى از ولايات و ايالات هم مثل آذربايجان و فارس از عدهاى از همشهريهاى خود انجمنى داشتند كه وكلاى آن ايالت و ولايت هم عضو آن بودند . ولى روزهائى كه من بطهران وارد شدم ، هنوز خبرى از اين انجمنها نبود . زيرا تازه مشير الدوله از صدارت خارج شده و امين السلطان در اروپا بود و معلوم نبود كه رويهء او با مشروطه چه خواهد شد . ديدار مشير الدوله و مشير الملك صبح پسفرداى شب ورود ، به منزل مشير الدوله رفتم . ايشان با عضد الملك ، دوبدو ، در اطاق نشسته بودند . قبل از ورود ، در پيش اطاقى مكث كرده اجازه خواستم ، اجازه دادند ، وارد شدم ، تفقد كردند و بعضد الملك مرا معرفى فرمودند . ايشان هم برسم زمان قدرى از پدرم و برادرها و كسوكارم صحبت داشتند . چون كارى نداشتم ، دو پيرمرد را به حال خود گذاشته مرخصى حاصل كرده بيرون آمدم . سراغ مشير الملك را گرفتم ، ايشان بيرونى عليحدهاى در ته كوچهايكه بآخرهاى خيابان لالهزار باز مىشود داشتند ، پيشخدمت رفت و پس از پنج دقيقهاى مراجعت كرده گفت : « ايشان در آن خانه منتظر شما هستند » . سبب نرسيدن اجازهء مرخصى به آنجا رفتم ، بعد از تعارفات به دو ورود ، مشير الملك خندهاى كرده گفت : « چرا صبر نكرديد كه اجازهء حركت بشما بدهند . » گفتم : « مشاور الممالك با مسئوليت خود به من اجازه داد . » گفت : « از مركز نميخواستند بشما اجازه بدهند » باكمال تعجب گفتم : « وجود من در سفارت پطرزبورغ اينقدرها لازم نبود كه نتوانم بعد از دو سال ، دو ماه مرخصى بيايم . » گفت : « شايد نميخواستند شما در تهران باشيد . » گفتم : من كيستم كه وجود و عدمم در تهران اهميت داشته باشد . » گفت : « كتابى كه ترجمه كردهايد خبرش باينجا رسيده و تصور ميكنند تقاضاى مرخصى شما براى طبع اين كتاب است . » من فورا مشترى خود را پيدا كرده گفتم : « يقين اين خبر را مهديخان براى پدرش نوشته و او اين دسته گل را به آب داده