عبدالله مستوفى
174
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
است . » تصديق كرد . مجددا گفتم : « اين كتاب با اينكه بعقيدهء من امروز براى دولت و ملت بسيار نافع است ، فقط يكربعش ترجمه شده و تا تمام نشود ، بمطبعه نخواهد رفت . رنگش برافروخت و گفت : « واقعا اين قبيل اشخاص چيزهاى عجيبى هستند ، كم مانده بود شما را يكنفر انقلابطلب معرفى كنند ، براى آمدن شما بتهران توجيههاى عجيب ميكردند . » گفتم : « جنابعالى چه عقيده داشتيد و حالا چه عقيدهاى درباره من داريد ؟ » گفت : « عقيدهء من دربارهء شما تزلزلناپذير است ، ولى اگر خودم هم مثل شما به اين تهمتها گرفتار باشم چكنم ؟ » گفتم : « دربارهء شما هم از اين حرفها ميزنند ؟ » گفت : « تمام اين پيشآمدها را به من نسبت ميدهند . » گفتم : » پر بد نميگويند ، اگر جنابعالى مدرسهء سياسى دائر نكرده بوديد ، اگر قانونهاى اساسى و متمم آن را مرتب نميكرديد ، من از كجا ميدانستم انقلاب فرانسه چيست كه بترجمهء تاريخ آن بپردازم ؟ و اصل پارلمانتر را كى ميدانست كه بايد جزو قانون اساسى كرد ؟ » با تبسم گفت : « شما هم كه مثل سايرين مرا متهم ميكنيد ؟ » گفتم : « بلى ! ولى اينها مايهء افتخار است . » گفت : « اما نبايد خود را عبث بدهن گرگ داد . » گفتم : « من باكى از اين حرفها ندارم ، ولى چون دستپروردهء شما هستم و علاقه به شخص شما دارم ، هيچوقت نميخواهم كارى بكنم كه براى شما اسباب زحمت شود و بواسطهء كار من به زحمت بيفتيد . » ديدم شكفته شد و گفت : « بلى ! من هم ميخواستم همين جمله را بشما بگويم ، مغرضين مترصدند از هر راه كه بتوانند بما حمله كنند ، علاقمندان بما اگر بخواهند رعايتى از حال ما بكنند ، بايد تا بتوانند رفتار خود را تعديل كنند . » گفتم : « براى خاطر عزيز شما من نسخهء اين كتابرا فعلا در اين شهر بهيچكس نشان نميدهم . » گفت : « منهم قول شما را ذخيره ميكنم . » ديدم باز هم ميخواهد چيزى از اين مقوله بگويد ، منتهى شرم حضور مانع است . گفتم : « توصيهء ديگرى هم اگر داريد بفرمائيد . چون من هنوز كسى را نديدهام . » خنديد و گفت : « از انجمنهاى سرى كه تازه دارد در اين شهر راه ميافتد ، البته سروقت شما خواهند آمد . » گفتم : « بيايند ، من براى ديدار اقوامم آمدهام ، من كه ماندنى نيستم كه از اين تداركات ببينم . » گفت : « مطلب همين است كه گفتيد ، منهم اينجا ماندنى نيستم ، مرا ميخواهند بعنوان سفارت كبراى فوق العاده براى اعلان جلوس شاه بدربار پطرزبورغ و لندن و پاريس بفرستند و در حقيقت تبعيدم كنند . » گفتم : « اين تبعيد دو سه ماهه بشما چه خواهد كرد ؟ گردشى ميكنيد و برميگرديد . » گفت : « در مراجعت هم بايد بسفارت پطرز - بورغ بروم . » گفتم : « من از اين ترتيب خيلى راضيم ، زيرا حظ ما از حضور شما زيادتر خواهد بود . » گفت : « اگر مايليد كه قبل از رسيدن من به پطرزبورغ هم باهم باشيم ، مانعى ندارد كه در اين سفر هم با من بيائيد . » گفتم : « با كمال تشكر ، چه از اين بهتر ؟ » بعد از آن بجملههاى ديگر پرداختيم ، از مشاور الممالك و اسد و زن و زندگى او پرسيد و بعد قدرى صحبت متفرقه كرده به منزل مراجعت كردم .