عبدالله مستوفى

163

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ميكردند . فصل تابستان و كارمندان سفارت بقلهك محل ييلاقى خود رفته بودند و متحصنين در باغ سفارت چادرها برپا كرده ، شبها در و ديوار باغ را چراغان و روزها به تمام حضار نهار ميدادند . هيزم نيست ! اسكناس بسوزان ! يكى از روزها آشپز يكى از قسمتها نزد حاجى محمد تقى بنكدار كه قسمت آشپزخانه در ادارهء او بود ، آمده گفت : « حاجى آقا ! هيزم ما تمام شده فرستاده‌ايم بياورند نياورده‌اند . » حاجى محمد تقى دستهء اسكناسى از جيب درآورده نزد او انداخت و گفت : « هيزم ندارى ؟ اسكناس بسوزان ! » از اين نمايشات خيلى در كار بود . بخصوص نظم و ترتيب آوردن نهار از قسمت آشپزخانه تا چادرها خيلى قابل تحسين و حاجى محمد تقى بنكدار وجاهت زيادى پيدا كرد . كم‌كم كار چراغانى از داخلهء سفارت بخارج هم سرايت كرد و تقريبا تمام خيابان‌هاى شهر چراغان بود . تجار مخارج اين اوضاع را از كيسه ميپرداختند و دكانهاى خود را بسته و همگى هر روز بسفارت ميرفتند و يكديگر را ترغيب و تحريص ميكردند . آزادىطلب‌ها كه تاكنون در خفيه به آنها دستور ميدادند ، آفتابى شده ، بين دولت و جمعيت سفارت ، خود را واسطه كردند . چندين بار مطالبى براى اصلاح نوشته شد ولى آزادىطلبان كه ميدانستند چه ميخواهند ، رضا ندادند ، صدور فرمان مشروطيت بالاخره در تاريخ 14 جمادى الاخرهء 1324 مطابق با 14 اسد 1285 كه روز جشن ولادت شاه بود ، فرمان مشروطيت صادر و عين الدوله معزول و به خواهش آزادىطلبان و جمعيت سفارت ، مشير الدوله صدر اعظم شد . جمعيت سفارت بعد از آنكه چمن‌كارىهاى باغ سفارت را كه در اين يك ماهه زير پا رفته بود دوباره كاشتند و خيابان‌ها را آب و جارو كرده به حالت روز اول درآوردند ، از سفارت خارج شده بخانه‌هاى خود رفتند . من ترديد ندارم كه شرحيكه در اينجا مينويسم ، بسيار ناقص و شايد در پاره‌اى از موارد مخالفتهاى جزئى هم با واقع داشته باشد . زيرا من در اين اوقات در طهران نبوده و آنچه فعلا مينويسم ، چيزهائيست كه مكاتبات برادرم در خاطرم گذاشته است . براى تشريح جزئيات ، بايد بيادداشتهاى ديگران كه حاضر بوده‌اند ، مراجعه كنند . اما اينكه من چرا به كسى و كتابى مراجعه نميكنم كه حقايق را مفصل بنويسم ، براى اين است كه من جاه‌طلبى تاريخ‌نگارى ندارم . « شرح زندگانى من » چيز ديگر و تاريخ‌نويسى كار ديگر است . اخباريكه از طهران بما ميرسد ، منحصر است به آنچه برادرم براى من مينويسد . براى سايرين ، كسى از اين اخبار نمىنويسد . در كاغذ آخرى كه به من رسيده بود ، راجع بچراغانى و سلام و صلوات‌هاى جمعيت سفارت و رفتن مردم خارج به آنجا شرحى نوشته و از نظم و ترتيب آنها چنان كه نوشتم تشريحاتى شده بود . البته موضوع فرمان مشروطيت در بين بوده ، ولى برادرم كه نويسندهء نامه بود ، چون خبرى از اين بابها نداشته چيزى از آن