عبدالله مستوفى
159
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كردند و بالاخره دستهاى هم ياديا را حق من دانستند . در صورتى كه دوستى من با اين خانواده خيلى طبيعى و بر اثر دوستى با اسد بود . اما لابارون در همه بيك چشم نظر ميكرد و هر جوان وارد بر خانواده را حقا داوطلب يكى از اين سه دختر تصور مينمود و نسبت به همه يعنى چه بماها و چه بوميها ، دقيقهاى از پذيرائى و تفقد كوتاه نميآمد . اسد دو سه سالى بود كه در اين خانه رفتوآمد داشت و موقع آن رسيده بود كه تصميم خود را بگيرد . معلوم بود كه اين كار را كرده است و براى قولوقرار و امتحانهاى زن و شوهرى آينده است كه هر روز از اوائل شب بخانهء لابارن كه سابقا در سوچنوى پراولك و بعد از مراجعت از پطرهوف در شمارهء پنج كوچه استرى منّايا بود ، ميرفت و روزى يكى دو بار بشمارهء 2246 ، تلفن خانهء لابارن ، تلفن ميكرد و شبهائى كه برحسب اتفاق نميتوانست آنجا برود ، نيمساعتى با تلفن با دختر خانم مشغول صحبت ميشد . » در سفارت كسى كه مانع خيالات او يا مثل مهديخان سرخر و نامحرم باشد نبود . معاملهء من و او باهم مثل دو برادر قريب السن و مشاور الممالك نسبت بماها مانند برادر بزرگتر بود . هروقت اسد را در كنار تلفن روى چهارپايه نشسته ميديديم ، ميدانستيم با كجا حرف مىزند و براى اينكه بآزادى صحبت كند ، ناحيهء مجاور تلفن را ترك مى - گفتيم . براى اينكه نوكرها از صحبت سر در نياورند ، اسد با دختر خانم به زبان فرانسه صحبت ميكرد و حاضر بود تا فردا صبح صحبت را ادامه بدهد . لااباليگرى عشق از اين بيخيالى و لااباليگرى و دير آمدن شبها معلوم بود كه اسد ، بقول خودش ، مثل سگ « 1 » عاشق است . من اين عشق را واقعا تقديس كرده ، چون به احوال روحيهء او واقف بودم و عزتنفس او را ميدانستم كه حاضر نيست كسى به او بفهماند كه او ، ولو از راه عشق هم باشد ، احتياج به كسى پيدا كرده است ، هيچوقت با او از اين مقوله حرفى نميزدم . اكثر شبها ساعت دو و سه و حتى چهار بعد از نصف شب از خانهء لابارون به منزل برميگشت . فصل بهار بود ، من با وجود داشتن اطاقهاى خود در خارج ، در سفارت ميخوابيدم ، اسد كه از راه ميرسيد ،
--> ( 1 ) - در زبان فارسى در مواردى كه توهين بشخصى منظور باشد ، او را بحيوانات تشبيه ميكنند « مثل خر مىخورد » « مثل گاو نعره مىزند » « مثل موش كوچك است » و غيره و غيره . در چندين مورد هم انسان را به سگ تشبيه ميكنند « مثل سك زوزه ميكشد يا پارس مىكند » مثل سك لهله مىزند » « مثل سك دروغ ميگويد » با آنكه سك حرف نميزند كه دروغ بگويد ، پس اين تشبيه وجه شبه ندارد . در دهات و پارهاى شهرها جملهء ديگرى هم معمول است و ميگويند فلان شخص بقدرى كه سك لكه ميرود دروغ ميگويد . شايد مثل سك دروغ ميگويد درهم شده و خلاصهء همين جمله باشد . درهرحال چون مرحوم اسد بهادر در ايران نشوونما نكرده و فارسى را خوب نميدانست تصور ميكرد در هر چيز كه بخواهند حد اعلى را به كسى نسبت بدهند ، ممكن است او را بسك تشبيه كنند . كرارا در محاورات ميگفت فلان كس بفلان دختر مثل سك عاشق است در صورتى كه از سك عشقى معروف نيست كه اين تشبيه وجه شبهى داشته باشد . اگرچه ميتوان وجى شبهى از حيث تملق بمعشوق كه طبعا در هر عاشقى هست براى اين تشبيه فكر كرد . ولى معروف نيست .