عبدالله مستوفى

160

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مقدارى گوشت پشت مازوكه براى يك بيفتك جانانه كافى بود ، رگ‌وريشه كشيده و حاضر ، خودش از دكان قصابى خريدارى كرده ، در درشكه گذاشته همراه آورده بود . بسعى نيكلا و سفارش خودش ، در گوشهء آبدارخانه ، تاوهء آهنى و منقل نفتى گذاشته بودند . در گنجهء سفره‌خانه هم نان و كره و كوزه‌اى از خيارشورهاى نازك كه از انگشت كوچك بزرگتر نبود ، باز بسعى نيكلا ، حاضر بود . اسد ظرف كره را برميداشت و يكسر بآبدارخانه ميرفت ، بيفتك خود را كه مكعبى مستطيل و به شكل و اندازهء يك نيم بطرى چهارپر از كار درميآمد ، ميپخت و آنچه سليقه بود در اين آشپزى بخرج ميداد . گاهى قبل و زمانى در خلال پخت‌وپز بفكر بيدار كردن من ميافتاد ، بدون هيچ تشريفات سر رختخواب من ميآمد ، برحسب عادت ، من بيش از يكى دو ساعت نبود كه بخواب رفته بودم ، ولى شكستن دل اسد را در آن حال جايز نميدانستم ، بدون غرغر رب‌دوشامبر خود را بدوش انداخته ، با او از اطاق خواب بيرون ميآمدم ، من طرز پخت‌وپز را تماشا مىكردم و او درىورى ميگفت ، آخر الامر با هم بسفره‌خانه ميآمديم . اسد ، بيفتك آبدار يا بقول آشپزهاى فرنگى بيفتك سنيان خود را با يك نان نيم‌گيروانكه‌اى و ده پانزده خيارشور با اشتهاى سرشار جوانى و بخصوص هشت نه ساعت غذا نخوردن ، صرف ميكرد و در هر لقمه‌ايكه فرو ميداد ، چند جملهء آسمان‌ريسمانى بهم ميبافت . منهم كه خوب ميدانستم اين حرفها اثر چه نشأه‌ايست ، مثل يكنفر ذينفع به اين صحبتها گوش ميدادم . اسد را باطاق خواب خود ميفرستادم و خود باطاق خواب خويش ميرفتم ، تا اگر بتوانم ، مجددا خود را خواب كنم . من از اين حرفهاى آسمان‌ريسمانى به خوبى ميفهميدم كه عنقريب عروسى اين رفيق عزيز سرخواهد گرفت . زيرا ميديدم كه زمينهء صحبتهاى اسد ، اگرچه هيچ مربوط به اين مقولات نيست ، ولى روزبروز بجانب مقصود نزديكتر مىشود . اسد در ضمن خوردن اين غذا كه هم شام دير و هم نهار بود ، از پيمودن آب آتش مزاج ، يعنى ودكا ، هم كوتاه نميآمد و بعد از اين شراب و طعام ده يازده ساعت ميخوابيد . البته قبل از خواب رفتن افكارى هم داشت . درهرحال يكى دو ساعت بعد از ظهر از خواب برميخاست ، تا به خود ميجنبيد وقت گذشته بود ، با عجله بدكان مولهء سابق الذكر رفته اصلاحى ميكرد و شام را اگر به دختر خانم وعده نكرده بود ، در يكى از رستورانها صرف كرده ، بخانهء معشوق ميرفت . گاهگاه كه از معشوق بىلطفى احساس ميكرد ، يكى دو روز مناعت عاشقانه به خود داده ، با رفقاى خود كه اكثر افسران گارد امپراطورى بودند ، وقت خود را در رستوران‌هاى درجه اول پطرزبورغ مىگذراند . ولى من ميدانستم كه اسد چه در دل دارد و اين تغافل از معشوق از چه راه است و يقين داشتم كه بعد از دو سه روز يكى از جذبه‌هاى محبت باز زندگى عاشقانهء اسد را تجديد خواهد كرد . عروسى اسد بهادر در پايان تمام اين وصل و هجرانها و قهر و آشتيها ، بالاخره نوبت عروسى رسيد و در اواخر بهار سال 1324 بين دو نفر مزاوجت اتفاق افتاد . شب عروسى در خانهء لابارون سيمولين ضيافتى از ما