عبدالله مستوفى

152

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

در آب پرّ غراب افتاده مگر ؟ * يا تودهء مشگ ناب افتاده مگر ؟ پيچيده به روى آب دود سيهى است * آتش بميان آب افتاده مگر ؟ ارسلان خان كه از زيبائى پدرش بىارث نمانده بود ، در مدرسهء دار الفنون در قسمت موزيك مشغول تحصيل و در نواختن پيانو و ارگ و ساير ادوات موسيقى اروپائى زبردست و در مدرسهء دار الفنون معلم موزيك شده بود . ضمنا در خانه‌ها هم براى آموزگارى ارگ و پيانو ميرفت . از جمله براى همين كار منزل برادرزاده‌هاى من هم ميامد . يكروز ديدم بجاى او شخصى ديگرى براى تعليم آمده است ، از برادرزاده علت عوض شدن او را پرسيدم ، معلوم شد ارسلان خان مأمور خدمت وليعهد شده و به تبريز رفته است . وقتى مظفر الدين شاه بطهران آمد ، خدمت آقاى ناصر همايون كه پيشخدمت مقرب شاه بود رسيديم و اين حسن توجه آقاى ناصر همايون در اينروز ، بمناسبت سابقهء پانزده ساله بود كه با من داشتند . جواب منطقى باولتيماتم آشپزها همين كه از راحت كردن واردين پيش‌رس تا حدى فراغت حاصل كرديم ، گرفتار اولتيماتم آشپزها شديم كه ميگفتند نهار ما خراب خواهد شد . جواب من در اين مورد خيلى ساده و اين بود : « آيا ميتوانيد در ظرف اين يكساعت غذاها را دوباره بپزيد ؟ » مسلما خير ! پس چاره‌اى جز مماشات و اصلاح نداريد ، تا ميتوانيد بلطائف الحيل باصلاح بپردازيد » و در جواب زن آشپز گفتم « قدرى آب روغن رقيق بچلو بده كه از زبر شدن برنج قدرى بكاهد و آتش خورش‌ها را ملايم كن كه خيلى از حال نرود و قدرى بويون ، مايهء سوپ ، بخورشها بزن كه خيلى بروغن نيفتد . هركه بفكر خويشه بعضى از واردين سراغ مغازه‌هاى خوب شهر را ، هريك در قسمتى كه ميخواست خريدى بكند ، از من ميگرفتند . يكى مىگفت : ورشو خوب كجا دارند ، ديگرى سراغ محل كيف توالت ميگرفت ، سومى از محل فروش عطر و مسواك و صابون ميپرسيد . من تعجب ميكردم ، گيرم من بشما گفتم مغازهء موله در خيابان نفسكى همه‌جور لوازم دارد يا ورشو - فروشى اعلا در فلان خيابان است ، شما چگونه ميتوانيد آنجاها را پيدا كنيد ؟ و بچه زبان با آنها تكلم خواهيد كرد ؟ اگر ميخواهيد من همراه شما بيايم ، اولا من اينكاره نيستم ثانيا نميتوانم خودم را چندين پارچه كنم و هر پارچه از من با يكى از شماها همراه شود . از همهء اينها گذشته من در اينجا بقول معروف هزارتا كار دارم ولى براى مماشات با آنها بهريك جواب مؤدبانهء مسكنى ميدادم كه نه رنجش پيدا كنند و نه قولى در انجام كارى به آنها داده باشم . ورد شاه بسفارت بالاخره فريادهاى « هورا ! ! هورا ! » و تحسين‌هاى مردم خيابان بلند شده ، خبر نزديك شدن شاه را داد و با وجوه ملتزمين وارد سفارت شدند . گذشته از ايرانيها ، ژنرال نيكلايوف ، مهماندار رسمى اعليحضرت با نشان مكلل ببرليان كه شاه روز قبل به او داده و در سينه‌اش ميدرخشيد