عبدالله مستوفى

133

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بود و هركس از ييلاق برميگشت ، از اين لوازم بعنوان اينكه لوازم زندگى بوده كه همراه برده است ، بنيمه‌بها بپطرزبورغ ميآورد . فنلانديها باوجود اين امتيازات و استفاده‌هاى مادى ديگر ، فنلانديها اعدا عدوّ روسها بودند . با اينكه در مدارس فنلاند آموختن زبان روسى حتمى بود ، من يك فنلاندى كه اين زبان را بعد از صد و پنجاه سال خوب حرف بزند نديده‌ام . اتفاق افتاده است كه از گارترىيوكى از ترن پياده شده و مسافر ديگرى كه راهش مثل من دور و حاجت به درشكه داشته باشد نبوده است ، از گار كه بيرون آمده‌ام ، سايرين پياده راه افتاده و رفته‌اند ، تنها من يكنفر مشترى درشكه بوده‌ام ، دو سه تا درشكه هم حاضر و بيكار بوده‌اند ، قاعدتا بايد اين درشكه‌چىها سر من هجوم بياورند ، ولى هيچيك جلو نيامده من مجبور شده نزد نزديكترين آنها بايوان گار رفته‌ام ، درشكه‌چى ! ! جوابى نميدهد ، دو بار و سه بار تكرار كرده‌ام ، در مرتبهء سوم يا چهارم ، مردك كه سر تا پايش نيم پول ارزش ندارد با تبخترى كه هيچ صدراعظم با زيردستانش نظير آن را نداشته است ، سر خود را يكورى بلند كرده با لهجهء بسيار بدى بروسى ميگويد « براى رفتن كجا ؟ » اسم محل خود را برده‌ام . راه چهار كيلومتر است و كرايهء خوبى نصيب او شده ، در مراجعت هم حكما مشترى خوبى گير خواهد آورد . باوجود اين درشكه‌چى بعد از چند ثانيه تأمل ، باز با همان تبختر و با همان لهجه ميگويد « مشغولم ! ! » به ديگرى و به ديگرى همه با من همين معامله را ميكنند ، در صورتى كه اگر بدانند من روسى نيستم ، حاضرند مرا مجانا بدر منزلم برسانند و در راه هم بسيار خوش‌خوئى بخرج دهند . در اوائل امر ، بخيالم من يك خصوصيتى دارم كه با من اين رفتار مىشود ، كم‌كم دانستم كه اينها از بس با روسها دشمنند ، اين طرز رفتار طبيعت ثانوى آنها شده و در رويهء خود هميشه خشونت دارند . در اواخر فصل ، همين كه ييلاقىها برفتن شهر شروع ميكنند و جمعيت كم مىشود ، اگر به كسى در جنگل برخوردند ، با دشنهء مخصوص خود كلكش را ميكنند و اكثر بواسطهء اتحادى كه در عداوت با روسها بين آنها برقرار است ، قاتل بدست نميايد و اگر هم كسى مظنون واقع شود ، بواسطهء كوتاهى شهود كه ناگزير از بوميهاست ، تبرئه حاصل مىكند . شبى ، دو سه ساعت بعد از نصف شب ، از كازينوى گار ميخواستيم به منزل بيائيم ، بدرشكه‌اى برخورديم ، درشكه‌چى كه ابتدا ما را روسى ميدانست ، همان اداهاى عادى را درآورد ، چند كلمه صحبت من با اسد بهادر به او فهماند كه ما روس نيستيم ، فورا نرم شد و با كمال مهربانى ما را به منزل آورد ، حتى نيكمردى و خوش‌برخوردى اسد او را واداشت كه تصنيف فنلاندى كه به دو كلمهء « ساى ملوراى ملو » شروع ميشد ، براى ما بخواند . اسد هم يك شيشه ليكور بنديكتين كه براى مصرف خودش از بار كازينو به قيمت رستورانى خريده بود ، به او خوراند و در هنگام پياده شدن كرايه و انعام شايانى گرفت . همين كه راه