عبدالله مستوفى

128

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

چشمه رفته و با جام حضرت آدم ، يعنى دو مشت خود ، رفع عطش كردم . همين كه برگشتم ، يكى دو سكهء نقره به اين مرد دادم ، مىخواست نگيرد ، باصرار به او قبولاندم دعا كرد و گفت شما اهل كجا هستيد ؟ گفتم اهل ايران . گفت ايران كجاست ؟ گفتم مملكتى است كه تا اينجا هزار ورست فاصله دارد . با تعجب زياد پرسيد آنجا آفتاب و ستاره هست « 1 » ؟ گفتم : « هرجا به روى آسمان همين رنگ است . » تعجبش زيادتر شده گفت آنجا هم به زبان ما حرف ميزنند ؟ گفتم نه ، زبان ديگريكه خاص خودشانست دارند . گفت به ! من هيچ نميدانستم كه خدا اينقدر آب‌وخاك دارد . از او پرسيدم تو اهل كجائى ؟ گفت اهل همين جنگل ، من در مدت عمرم از اين جنگل خارج نشده‌ام . گفتم امرت از كجا ميگذرد ؟ گفت خودم و زنم سبزىها و قارچ‌هاى جنگلى را ميچينيم ، بدكانى كه در همين نزديكى است ميبريم ، با نان و خرت‌وپرت مبادله ميكنيم . دانش و تمول و تمدن اين خانواده و آن خدمتكار را ، با دانش و تمول آنروزى رادكف راژنف صاحب همين خانهء ما كه يكى از نجباى روسيه و كلانتر شهر پطرزبورغ بوده است ، مقايسه كنيم . يكى از پسرهاى اين شخص شبى در شام نيم رسمى بسفارت مدعو بود . از معلومات معموله گذشته ، زبان فرانسه و آلمانى را هم خيلى خوب و روان حرف ميزد . توانائى مادى اين خانواده هم باندازه‌اى بود كه گذشته از اينكه ضياء و عقار آن را نه آفتاب مساحت ميكرد و نه باد شمال ، در شهر پطرزبورغ چندين خانه براى اجاره ساخته و در آن سليقه‌هاى خاصى به كار بسته بود . از جمله اينكه شكل و اسلوب خارجى اين بناهاى عظيم كه هريك شصت هفتاد لژمان داشت ، يكى بود و از ظاهر آنها هر بيننده‌اى ميفهميد كه اين خانه را يك شخص بنا كرده و مال يكنفر است . در روسيه آن روز ، مردم يا از طبقهء اعيان بودند يا از طبقهء بىچيز . طبقهء متوسط در آن كشور بسيار كم بود ، يكدسته اينقدر در زمستان طلا و شراب ميخوردند « 2 » و در ناز و نعمت زندگى ميكردند كه در تابستان مجبور بودند براى پس دادن خورده‌هاى زمستان ، به آب - هاى معدنى اروپا بروند و با مخارج زياد مدتى رياضت بكشند تا دوباره خود را براى زندگانى زمستانى و خوردن همان طلا و شراب آماده كنند . قصرهاى اين آقايان در شهرها و حتى در املاك خود ، بقدرى مجلل و باشكوه و زندگانى آنها بقدرى پرعرض و طول و با طول و تفصيل بود كه لردهاى انگليسى و گرافها و فن‌هاى آلمانى و اطريشى بگردشان نميرسيدند .

--> ( 1 ) - در اينجا اين ضرب المثل بمعنى اصلى خود استعمال شده است . معنى كنايه‌اى آن‌كه اكثر در محاورات مياورند ، عبارت از بىتغيير بودن وضعى است كه كسى از آن راضى نبوده و ميخواهند كارى كنند كه وضعش بهتر شود و براى فهماندن بىنتيجه بودن اقداماتش به او ميگويند ، بهركجا به روى آسمان همين رنگ است . گليم بخت كسى را كه بافتند سياه * به آب كوثر و زمزم سفيد نتوان كرد ( 2 ) - خوردن طلا كنايه از صرف كردن غذاى گران قيمت و اين كنايه از زبان فرانسه اتخاذ شده است و الا طلا خوردنى نيست .