عبدالله مستوفى

127

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بطوريكه در پيش تشريح شد ، اكثر همين تجار بودند كه بواسطهء همين تعديات سر آنها از مازو بزرگتر نمىشد « 1 » و به مجرد اينكه از حيث تمول و بسط تجارت طرف توجه ميشدند ، گرفتار حيله‌بازيها و پرونده‌سازيهاى اعيان و نجبا و چنونيكها و افسرها ميگشتند . حمام چيست ؟ زنى انگليسى كه فرانسه هم ميدانست و در پطرزبورغ به دختر خانم - هاى اعيان ، انگليسى درس ميداد ، در خانه‌ايكه رادكف راژنف « 2 » يكى از نجباى درجه اول روسيه ، در نزديكى باغ توريد ( تاوريچيسكى ساد « 3 » ) ساخته و اجاره ميداد ، لژمان با اثاثيه پيدا و اجاره كرده بود . من از اين خانم يكى دو اطاق اجاره كرده بودم ، از اين خانم هيچوقت حرف اغراق‌آميز نشنيده‌ام ، يكى از صبحها كه با هم چاى ميخورديم ، ديدم خانم خدمتكار تازه‌اى آورده است ، خدمتكار نميتوانست درست سر ميز خدمت كند ، از خانم پرسيدم اين خدمتكار را با كدام تله گرفته‌ايد ؟ خنديد و گفت اگر ديروزش را ديده بوديد چه ميگفتيد ؟ اين تازه از دهات به شهر آمده است ، وقتى كه وارد خانه شد ، بسيار كثيف بود ، پول حمام به او داده گفتم برو حمام ، ديدم ميگويد حمام چيست ؟ از او پرسيدم در ده كه بودى خودت را كجا ميشستى ؟ گفت سالى دو سه بار در كنار نهر اين كار را ميكردم ! ميخواهيد شخصى كه حمام را نداند چيست چه از آب بيرون بيايد ؟ . يك خانواده در جنگل مرحوم مشير الدوله حسن پيرنيا ميگفت وقتى كه در مسكو درس ميخواندم ، تابستان با خانواده‌ايكه نزد آنها منزل داشتم ، به ييلاق رفته بوديم . روزى براى گردش از منزل دور افتادم ، چون خيلى راه رفته بودم ، تشنه شدم . در ميان جنگل كلبه‌اى ديدم ، نزديك رفتم ، آب خواستم . صاحب كلبه چشمهء آبى كه در آن نزديكى بود ، به من نشان داد ، ظرفى خواستم كه با آن آب بياشامم ، گفت ندارم . پرسيدم خودت با چه آب ميخورى ، گفت با دو مشتم . در حينى كه با هم حرف ميزديم ، ديدم از درون كلبه بچهء پت‌وپارهء رنگ پريده‌اى بيرون آمد ، دنبال بچه يك سگ و يك گربه و يك ماده خوك هم از كلبه خارج شدند ، در صورتى كه كلبه بيش از دو سه ذرع طول و عرض نداشت . اينوضع موجب كنجكاوى من شد ، بدرون كلبه نظرى افكندم ، چيزى كه فقط لباسش ميگفت زن است ، در كنج اين كلبه نشسته بود . مجددا بجانب مرد متوجه شده از او پرسيدم اين خانه مال خودت است ؟ گفت بلى خودم ساخته‌ام . بيشتر دقت كرده ديدم خاك زمين مرطوب جنگل را به قدر نيم ذرعى كنده و گل ساخته و از آن ديوارى به قدر يك ذرع ارتفاع دور آن كشيده ، از چوبها و علف‌هاى جنگل روى آن را پوشانده و باقى خاك را هم به روى بام ريخته است . گفتم زمستان هم همين‌جا ميمانى ؟ گفت جاى ديگرى ندارم بروم . بعد از اين سؤال و جواب ، نزديك

--> ( 1 ) - سر از مازو بزرگتر نشدن ، كنايه از ماندن در يك حال و بيشتر استعمالش در مورد زندگيهاى نابرومند است . ( 2 ) - Radkof Rajnef ( 3 ) - Tovritcheski Sad