عبدالله مستوفى
118
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بكنم . از قضا لباس رسمى آنهائيكه سر سفره با من نشسته بودند ، اگرچه مثل لباس رسمى امروز ما دامن نداشت ، ولى همگى لباس يخه برگردان مليلهدوزى بود و براى آنها هيچ مشكلى نبود كه كارت را در جيب بغل خود جاى دهند . فقط در اين ميانه وابستهء نظامى دولت ترك را ملاحظه كردم كه لباسش از حيث كمربند و تكمه مثل لباس من است ، ولى لباس نظامى او هم ناگزير جيب پهلوئى دارد . نظرى بكارت انداختم ، ديدم خوشبختانه كارت بزرگتر از آنست كه در جيب پهلوئى جاى بگيرد ، ولى شايد جيب او گشادتر از اندازهء معمولى باشد . چطور است در جيب پشت لباس رسمى اين كارت را جاى داده ، جانم را خلاص كنم ؟ وراندازى از كارت كرده ديدم اين هم نشدنى است زيرا بر فرض اينكه جيب گنجايش آن را داشته باشد ، از در جيب تو نميرود و درهرحال پشت لباس را از تركيب خارج مىكند . اين جيب مال دستكش است ، حتى دستمال هم بايد ميان سردست آهارى گذاشته شود نه در جيب پشت كه لباس قلمبه و بدنما شود . پس چارهء منحصربفرد همين است كه متوجه رفيق ترك شوم ، هرچه او كرد منهم بكنم . اينرا هم بگويم با اينكه حواسم به اين افكار متوجه بود ، از صحبت كردن با دو نفر رفيق چپ و راست خود كوتاه نميامدم و خود را متفكر نشان نميدادم و حتى اين رسم را كه بعد از تمام شدن هر غذا بايد نظرى بمنو انداخت نيز ترك نميكردم . برداشتن منو و نگاه كردن باسامى غذاها براى اين است كه اگر اشتهاى كسى بقدرى نباشد كه از تمام هشت نه غذائى كه در اين قبيل بگمازها ميدهند به حد كافى بخورد ، اشتهاى خود را براى غذا - هائى كه بيشتر راغب آن است نگاهدارد و از غذاهائيكه چندان به آن رغبت ندارد كمتر بردارد كه ادب سفره از هر حيث رعايت شده باشد . اعتراف ميكنم كه من هنوز آنقدرها با اسم غذاهاى اروپائى آشنا نبودم كه اين كار را براى انجام خواهش شكم خود بكنم ، ولى چون باز در كتاب خود خوانده بودم كه ادب سفره اقتضا دارد كه از هر غذا ولو كم هم باشد بايد برداشت و نبايد بواسطهء رد كردن غذا سليقهء صاحب غذا را عملا انكار كرد ، اگرچه در اين مجلس ميزبان سر سفره نيست ولى بايد ادب سفره را درهرحال رعايت نمود . اين بود كه من هم مثل سايرين ، بعد از ختم هر دوره و عوض شدن بشقاب و ساير لوازم غذاخورى ، منو را برداشته نظرى به آن ميافكندم و ضمنا اسامى غذاها را با ذائقهء خود ميسنجيدم كه لا محاله براى دفعهء بعد ، كارى را كه امروز براى همرنگى با جماعت ميكنم ، از روى اجتهاد باشد نه تقليد . با اينهمه ، از توجه برفيق ترك هم خوددارى نميكردم . مخصوصا وقتى كه مؤمن مثل سايرين منو را برميداشت كه على الرسم نگاهى به آن كرده و سر جايش بگذارد ، كاملا مراقب بودم كه مبادا اين آقا هم كه از حيث قاعدهدانى چندان از ما جلوتر نيست ، كيفش بگيرد و قبل از موقع ، منو را در جائى كه البته قبلا براى آن فكر كرده است جاى دهد . البته اين فكر هم براى من ميامد كه شايد ايشان علاقهاى ببرداشتن منو نداشته باشند و تمام اين توجهات من بىنتيجه بماند . نهار هر قدر مفصل بود ، مثل همه چيز بالاخره آخرى داشت و بسر رسيد . سايرين