عبدالله مستوفى
119
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
دستها و لبهاى خود را با ظرف آبى كه جلو هريك گذاشتند پاك كردند . در اين وقت سبيل هاى آلاكايزر كه با فر نيم گرم سر بالا ساخته و پرداخته ميشد ، مد بود . پاك كردن سبيلها ، مخصوصا بطوريكه از هم نپاشد و پيچ نازكى كه تا سرخى لب به آن دادهاند برهم نخورد ، وقت لازم داشت . اين كار هم انجام و موقع برداشتن كارتها شد . آنها كه لباس يخهدار بىكمربند داشتند ، در كمال سهولت كار خود را كردند ولى رفيق همكيش ما ، نميدانم بواسطهء خوردن فندق و پسته يا جهت ديگر ، عقبتر از همه كار تميز كردن لب و دهن را انجام داد . منهم كه زودتر از او شروع به تعمير كردن لب و دهن كرده بودم ، همين كه متوجه بيمطالعگى خود در اين عجله شدم ، تا توانستم ، در تاب دادن و خشك كردن سبيل ، وقت خود را تلف كردم تا كار او تمام شد . ولى چشمم بدست او و كارت منو است تا آخر الامر موقع رسيد . رفيق همكيش منو را برداشت و از طول ميان انگشت نر و ميان خود جاى داد و انحنائى در آن ايجاد كرد و ميان سردست آهارى دست چپ خود سرداد . كارت مقوائى نه آنقدر كلفت بود كه از اين عمل بشكند و نه آنقدر بيجان بود كه بتوان فكر كرد از ميان سردست بيرون خواهد پريد . عمل ، سادهتر از آن بود كه اشتباهى در آن راه يابد يا عدم تمرين موجب ناتوانى اجراى آن گردد . منهم مثل اينكه هزار بار اين كار را كردهام وزير چاق دارم ، كار خود را انجام داده و با سايرين از سر سفره برخاستم . معلوم است اگر من هم در هوش مثل بهمنيار شاگرد بو على سينا بودم ، بايد اين راهحل ساده را خودم فكر كرده باشم . بهمنيار طفل شش هفت ساله كه بدكان نانوائى براى بردن آتش رفته بود ، وقتى كه نانوا بيل آتش را جلو او برده فرياد كرد : « بچهجان بىظرف پى آتش آمدهاى ؟ » با اينكه وقت زيادى براى فكر كردن نداشت ، فورا راهحل را پيدا و دو دست خود را بهم متصل و زير خاكستر كرده ، مقدارى خاكستر در كف دو دست گرفته ، جلو بيل آتش برده ، گفت : « استاد نانوا ! اين ظرف » البته همهكس بهمنيار نميشود كه بواسطهء همين هوشياريش شيخ الرئيس كه در دكان حاضر بوده است ، او را بشاگردى بپذيرد و يكى از حكماء بشود . ولى بواسطهء اينكه راهحل را پيدا كرده بودم و خودپسندى جوانى هم در كار بود ، چون توانسته بودم خود را از مخمصه خلاص كنم ، چندان از هوش خود ناراضى نبودم . در معرفى بامپراطور و امپراطريسها چون قبلا در جزئيات آن و طرز سؤال و جواب ، اگر اتفاق بيفتد ، تحقيقات و تمرين كامل فكرى كرده بودم ، مشكلى پيش نيامد و بطور عادى گذشت . حتى جواب دو سه جملهاى كه امپراطريس مادر ، بعد از معرفى ، از من سؤال كرد ، خوب و رسا دادم . دو سال بعد كه باران ديدهتر شده بودم ، در دربار دولت ديگرى بمعيت سفارت كبراى فوق العاده مأموريت داشتم . رئيس عالى دولت ، شام رسمى بافتخار جناب سفير كبير ايران و همراهانش داد . تناسب اقتضا داشت كه از بوميها كسانى كه با ايران سروكارى داشتهاند . نيز در اين شام دعوت شوند . بنابراين وزير مختار اين دولت در طهران كه در اينوقت بمرخصى به وطن خود آمده بود نيز دعوت شده بود . در سر ميز شام جناب وزير مختار بالا