عبدالله مستوفى
74
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
جهت و سبب اينهمه اطاعت و ترس را روشن كند . هوش امير نظام ميگويند « 1 » روزى شخصى نزد امير نظام آمد و اظهار داشت ميخواستم به سفر مكه بروم در قطعهء شال كشميرى بيدرزى مقدارى پول طلا ريختم سر آن را مهر كردم و برفيقى امانت سپردم بعد از مراجعت عين آن را با همان مهر بىعيب تحويلم داد ولى حالا كه سر آن را گشودهام بجاى مسكوك طلا مسكوك نقره در آن ريختهاند ، اينهم پارچهء شال است كه هيچ علامتى از دستخوردگى در آن يافت نميشود . امير نظام به او ميگويد پارچهء شال را اينجا بگذار مالت پيدا مىشود ولى نبايد اين موضوع را به كسى اظهار كنى . البته متبادر بذهن اينستكه امير نظام رفوگرها را بخواهد و هياهو راه بيندازد و از بلند شدن سروصدا مرتكب بدستوپا بيفتد و حيلهاى براى رهائى خود فكر كند ، ولى امير نظام بجاى اين كار محرمانه گوشهاى از رويهء لحاف ترمهء روى خود را به قدر يك مهر نماز ميسوزاند رختخوابدار متوجه سوختگى و با حال متوحش بمادرش ملتجى مىشود . زنك بپسرش دلدارى ميدهد و بزن رفوگرى كه ميشناخته است مراجعه مىكند و لحاف اصلاح مىشود و بسر جاى خود برميگردد . امير نظام كه بعد از غيبت چندروزه لحاف را مجددا ميبيند و با قطعه شال تطبيق و يقين مىكند كه هر دو كار يك استاد است بوسيله رختخوابدار ، زن رفوگر را احضار و قطعه شال را به او مينمايد . استادكار خود را ميشناسد و محل و مأوى و مسكن كارفرماى خيانتپيشه را نشان ميدهد چون جاى انكار نبوده است مجرم اعتراف مىكند و مال به صاحبش رد و خيانتكار به مجازات ميرسد . حاجى ابراهيم كلاهدوز نقل كرده است كه : « امير نظام مرا احضار و با من قرار گذاشت كه هفتهاى يك كلاه نو از پوست اعلى براى او تهيه كنم و هر دفعه كه كلاه نو را دادم كلاه هفتهء قبل را ببرم بطوريكه امير نظام هميشه كلاه نو داشته باشد و براى استعمال اين يك هفته ماهى مبلغى به من بدهد . معاملهء بدى نبود زيرا يكهفته استعمال از نوى پوست چيزى كسر نميكرد ، امير نظام هميشه از كلاه نو و من از پول قراردادى استفاده ميكرديم ولى شرط اين بود كه هيچوقت پوست مستعمل حتى از پوست استعمال كردهء سابق خود او هم به كار نبرم . اين كار مدتى بىتخلف در جريان بود يك هفته آنچه گشتم پوست نوى كه درخور كلاه امير باشد نيافتم ، بالاخره مستأصل شدم و يكى از كلاههاى شش هفت ماه قبل او را برداشتم و برش پوست را بالمره تغيير دادم و ساختم و صبح روز جمعه سر حمام رساندم . » « فردا صبح پى من آمدند رفتم امير به من گفت چرا خلاف قرارداد رفتار كردى ؟ گفتم پوستى كه لايق كلاه شما باشد نيافتم گفت چون بيمحاجه حقيقت را اظهار كردى قابل عفو است ولى منبعد كارى كن كه اين عمل تكرار نشود من در كلاهها دو تار مو را بهم لاك -
--> ( 1 ) - شايد اين داستان از ساختههاى اهل دوره باشد ، زيرا نظير آن در كتابها از سياست و تدبير بزرگان گذشته نقل شده و ممكن است امير نظام نظير آنچه را كه در كتابها خوانده يا شنيده بوده است به كار بسته باشد .