عبدالله مستوفى

73

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

كشميرى در گوشه‌اى مييابد و بتهران ميآورد و بوسيله سردسته خود به امير نظام خبر مىرساند . امير نظام ميگويد بار را تحويل عبد الحسين صندوقدار بدهيد ولى هيچكس نبايد از اين موضوع خبردار شود . بعد از دو سه روز تاجر صاحب مال با چاروادار حامل نزد امير نظام آمد و گم شدن مال خود را در منزل قهرود اظهار داشت ، امير نظام گفت : « دو هفته بعد بيا ! مالت حاضر خواهد شد ! » ، عبد الحسين ميگويد : « روز موعود رسيد و مخصوصا جمع كثيرى از رجال و شاهزادگان را امير نظام احضار كرده بود . صاحب مال آمد رسيدن موعد را بعرض رسانيد ، بامر امير بارشال را بمجلس امير برديم صاحب مال از روى بارنامه ، محتويات بار گمشده را يكى يكى با توصيف رنگ و طرح ميخواند و من از ميان بار بيرون مىآوردم و تحويل ميدادم . حضار تعجب ميكردند جز من و غلام و غلام‌باشى و خود امير نظام كسى خبر نداشت كه مال قبل از اظهار صاحب مال پيدا شده و حاضر بوده و اينها همه براى تشهير و تظاهر است . » اگر استبداد روشنفكر بيطمع و غرض عادل عاقل در اين عالم ممكن بود وجود يابد مسلما بهترين طرز حكومتها ميشد . مسلما حكومت سه چهار سالهء امير نظام در اين كشور تا حدى اين جنبه‌ها را داشته و عبث نيست كه ذكر خير او حتى در زمان ناصر الدين شاه هم ورد زبانها بوده است . منع استعمال مسكر ديگر از كارهاى امير نظام منع استعمال مسكر بوده كه بدون بستن دكانهاى مشروب‌فروشى و مهر كردن آلات تقطير ، خوردن آن را قدغن كرده است . ميرزا نصر اللّه برادر ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى ، داستانى نقل كرده كه من از برادرزاده‌ام ميرزا محمد على خان مستوفى فارس شنيده‌ام . ميرزا نصر اللّه ميگويد : « من مشرف آشپزخانه بودم يكى از رفقا شبى بمنزلش دعوتى كرد ، جمعى از رفقاى شبهاى زمان قبل از قدغن شدن مشروب هم بودند ، وارد مجلس كه شدم صاحبخانه به اشاره مرا به اطاق ديگرى فرستاد . در اطاق هيچكس نبود ، و بساط شرب از هر حيث فراهم و آماده بود من مدتى با حسرت به اين خلوت بيمدعى و سفرهء بىانتظار نگريستم و جرأت نكردم لب به چيزى بزنم ، از آن اطاق لب خشك بيرون آمدم سايرين هم چه آنها كه قبل از من آمده بودند و چه آنها كه بعد رسيدند مثل من رفتار كرده بودند . » فردا كه بسر كار رفتم امير نظام مرا احضار و تحسين كرد و گفت بدان كه اگر لب تر كرده بودى سرت بر باد ميرفت ! آقاى موسى رئيس ، از قول پدرش محمد حسنخان پيشخدمت ميگويد : « سرتيپى از رفقاى من بود كه خيلى بشرب عادت داشت ، بعد از قدغن مسكر روزى ملاقاتش كرده پرسيدم عادت تو با اين قدغن چگونه است ؟ گفت كرارا قصد كرده‌ام دمى بخمره بزنم ولى هر وقت در صندوقخانه منزل گيلاس را پر كرده‌ام صورت امير نظام را در آن ديده از ترس خاليش كرده لب خشك از پستو بيرون آمده‌ام . » شايد ذكر دو فقره داستان كه ذيلا نگاشته مىشود و دليل كمال هوش امير نظام است