عبدالله مستوفى

61

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

گفت : « خير اشتباه نيست پريروز يكنفر فراش آمد مرا براى اين ساعت خبر كرد . » دربان گفت : « يقين بدانيد اشتباه است مگر ممكن نيست فراش اشتباه كند و عوضى دنبال شما آمده باشد ؟ » ميرزا گفت : « جاى اشتباه نيست زيرا ميرزا آقاى شيرازى در اين شهر جز من كسى نيست » دربان جواب داد : « احتمال نميدهيد به فراش گفته باشند ميرزا آقا خان نورى و فراش سراغ ميرزا آقاى شيرازى رفته باشد ؟ » ميرزا گفت : « البته راه احتمال باز است » و ميخواست جمله منطقى « اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال » را برخ دربان كه او را اهل محاجه بجا آورده بود بكشد ولى دربان كه از آنچه بر زبان هم آورده بود چيزى دستگيرش نشده بود دنبالهء كلام خود را گرفته و گفت : « گذشته از اين ما ، جنم اشخاصى را كه بحضور شاه پذيرفته ميشوند ميشناسيم شما از آنها نيستيد ، عصر ماه رمضانى براى ما فحش حاصل نكنيد » ميرزا گفت : « قطع‌نظر از دو روز قبل ، الان هم دو نفر فراش پى من فرستاده و بعجله مرا خواسته‌اند » دربان گفت : « امروز دوازدهم ماه است اگر روز آخر ماه بود ميگفتم ميخواهند نيمساعت ديگر ماه نو را به روى شما ببينند ، مرد عزيز مگر در ولايت شما آينه نبود كه خودت را در آن ببينى و اينقدر از خودت راضى نباشى ؟ ! گيرم آنجا آينه نبود كه شكل خود را ببينى اينجا هم آينه نبود ؟ » ديگر اين چيزى نبود كه شاعر شيرازى بتواند آن را تحمل كند و جواب ندهد زيرا گذشته از خود او به « شهر » « 1 » شيراز هم برميخورد . دهنش را باز كرد كه بگويد آينه هاى عمارت كريمخانى شيراز هزار بار بهتر و باصفاتر از آينه كوفتىهاى قصر شاه شماست كه از پشت پرده صدائى بلند شد و گفت : « بابا از اين فراشهائى كه پى آقاى ميرزا آقاى شيرازى رفته بودند هيچكدام برنگشته‌اند ؟ شاه نيمساعت است منتظر اين آقاست و بلافاصله پرده عقب رفت و سروكلهء يكنفر فراش خلوت بيرون آمد چشمش كه بميرزا افتاد ، مثل اينكه سابقهء كامل با او دارد جلو آمد و گفت : « به ! آقا ! شما شاه را يكساعت است منتظر گذاشته‌ايد ! ! بفرمائيد ! بفرمائيد ! و دست ميرزا را گرفته و به داخل پرده كشيد و به حدى اين كار بسرعت انجام گرفت كه ميرزا مجال نگاه كردن به صورت دربان را نكرد تا اثر اين جمله را در چهره او تماشا كند .

--> ( 1 ) - شيرازيها هرجا شهر مطلق بگويند مقصودشان شيراز است مثل اينكه شهرهاى ديگر را شهر نميدانند . روزى در ايام جوانى با چند نفر هم‌سن بباغ سهام الدوله در دولاب رفته بوديم من ديرتر از سايرين رسيدم ، با يك‌يك احوالپرسى و تعارفات معموله ردوبدل ميشد . رفيق شيرازى كه شنيد عباس خان داماد صدر الملك رسيده در ضمن تعارفات پرسيد ، كى از شهر تشريف آورديد ؟ گفت شش ماه است . ميرزا محمود خان عماد السلطان پسر صدر الملك كه اصلش شيرازى ولى بچه تهران بود خنده را سرداد و گفت اينها جز شيراز جاى ديگر را شهر نميدانند و در نزد آنها همين كه از شهر مطلق سؤالى بشود ولو چندين قرينه هم موجود باشد كه مقصود گوينده شهر نزديك است تصور ميكنند از شيراز سئوال شده است . شيرازيهاى امروز : « چه روم و چه هند و چه بر و چه بحر * همه روستايند و شيراز شهر » گفتهء سعدى را از خاطر نميبرند ، منهم بهريك از آنها برسم اگر بخواهم از شيراز حرفى بزنم شهر مطلق ميگويم و از خيلى از آنها اين شعر را در جواب شنيده‌ام .