عبدالله مستوفى

60

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

گرفته و ريش را جلو داد و پيشرفت و بعد از گذشتن از يك پيچ وارد باغ شد . شكوه و نزهت و تزيينات و صفاى باغ ميرزا را كاملا به حال آورد ، هركس غير از شاعر شيرازى بود اين چيز نديده در نظرش جلوه ميكرد ولى ميرزاى ما فورا بفكر مقايسه اين باغ با باغ كريمخانى شيراز افتاد و غرابى شيرازى نگذاشت كه در عالم خيال هم حق باغ را ادا كند . پيش خود ميگفت : « زمستان اين باغ چه دارد ؟ يك مشت چوب خشك ! يك درخت نارنج باغ كريمخانى شيراز به همه اين باغ ميارزد ! » - قدرى كه پيش رفت متوجه شد كه سمت دست چپ يك سلسله بناى دو طبقه با ظاهرى آراسته است كه چند در مدخل دارد . البته خوش‌آيند نيست كه ميرزا دم در يكى از اين مدخلها برسد به او بگويند : « ببخشيدشا در اين قسمت نيست از در ديگر بايد وارد شويد ! بر اثر اين فكر ، برگشت از فراش كه ناگزير دنبال او ميآيد بپرسد از كدام راه بايد رفت ، ديد فراش ابدا وجود ندارد ، خيالش مشوش شد ولى اين تشويش را وجود سرايداريكه در چندقدمى ايستاده بود رفع كرد . ميرزا همين كه به او نزديك شد پرسيد : « براى شرفيابى حضور شاه بايد از كدام در وارد شد ؟ » سريدار ، بدون اينكه جوابى بگويد با اشاره دست يكى از مدخلها را نشان داد ، ولى همين كه ميرزا از نزديك او چند قدمى گذشت غرغر زير لب سرايدار را شنيد كه با كمال تعجب ميگفت : « شرفيابى حضور شاه ؟ ! آن هم با اين سروتركيب ؟ ! ! » و دنبال آن هره خنده را سرداد ميرزا هم تمام اين‌ها را شنيد ، مىخواست برگردد و چند تا لچر بار اين مرد بىادب بكند ولى فورا شعر حافظ : ترسم كزين چمن نبرى آستين گل * كز گلبنش تحمل خارى نميكنى نظرش آمد و از تنبيه اين بوسگ غربتى ( پدرسگ غيرشيرازى ) خوددارى كرد و به سمت در مدخلى كه نشان داده بود و دو نفر قرمزپوش طرفين آن ايستاده و پرده كرباس سرخى جلو آن آويخته بودند پيشرفت . نبايد انكار كرد كه هيمنهء اين دو دربان چپ و راست جلو اين پرده سرخ ، كه با گلابتون هم گلدوزى شده ، بود شاعر را گرفت و ضمنا او را بفكر انداخت كه اگر دم اين در هم جلو او را بگيرند چه خواهد كرد ؟ اى بابا ! اينجا در عمارت شاه است البته بدربانها سپرده‌اند كه شخصى به اين نام و نشان خواهد آمد آن يكى ( يكى از دو دربان كه ظاهرا رئيس ديگرى بود ) هم ، مرد معقول حسابى به نظر ميآيد . » اشخاص عصبانى همانطور كه زود از جا در ميروند ، همانطور هم ولو پيش خود باشد زود به خطاى خود اعتراف ميكنند و به همين جهت اگر پاپى آنها نشوند زودتر سر حرف حسابى ميآيند . ميرزا پيش خود فكر كرد كه عبث مناعت بخرج داده و نزد دربانها صاف و پوست كنده نگفته است كه كى و چكاره است و بچه قصد اينجا آمده پس هرجا جلو خبط گرفته شود عقل است « 1 » . بايد به اين دربان بدون هيچ لفافه و روپوش مطلب را رك‌وراست گفت كه وقايع پيشين تكرار نشود . گذشته از اين ، اين دربان هم غير آن دو نفر جلمبر بيسروپاست و لياقت دارد كه اين قبيل حرفها را بشنود روى همين فكر ، جلو دربانها كه رسيد ايستاد و گفت : « من ميرزا آقاى شيرازيم شاه مرا احضار فرموده‌اند » دربان گفت : « شما ميرزا آقاى شيرازى هستيد . . . و شاه شما را احضار فرموده‌اند . . . . تصور ميكنم اشتباه باشد » ميرزا

--> ( 1 ) - اقتباس از « هرجا جلو ضرر گرفته شود منفعت است . »