عبدالله مستوفى
50
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
دلو را از ته چاه بيرون ميآورد دلوبند در ته چاه معطل رسيدن دلو است . مقنىباشى را احضار مىكند و امر ميدهد منبعد بهر چرخى دو دلو ببندند تا يكى بالا ميرسد دومى بطور معكوس پائين برود كه از مدت بيكارى عملهها كاسته شود . مقنيها اين كار را معمول نكردهاند و امروز هم مثل آن روز با يك دلو بيشتر كار نميكنند ولى جملهء « مثل دلو حاجى آقاسى يكى نرفته ديگرى ميرسد » مثل شده است . باغ عباسآباد حاجى ميرزا آقاسى اوقات خود را بين كارهاى دفترى و امور كشاورزى تقسيم ميكرده هر وقت از يكى خسته ميشده به ديگرى ميپرداخته است . باغ عباسآباد در سه چهار كيلومترى بيرون دروازه دولت آبادكردهء اوست كه اكثر اوقات به اين باغ ميرفته و با لباس مخفف بعملجات سركشى ميكرده و بعضى از كاركنان دولت را هم گاهى با همان لباس ميپذيرفته و راجع به كارهاى دولتى با آنها مذاكره مينموده است . شوخى وزير لشكر با صدراعظم گويند ميرزا آقا خان نورى كه در اينوقت بجاى پدرش ميرزا - اسد اللّه خان وزير لشكر بود روزى براى پارهاى از كارهاى ادارهء خود بعباسآباد رفت حاجى در باغ گردش ميكرد و بعملهها دستور ميداد و ضمنا با ميرزا آقا خان در كارهاى او صحبت ميداشت . ميرزا آقا خان مطلبى طرح كرد كه حاجى را موقتا در زير سايه درختى متوقف ساخت ، يكدسته الاغ كوتكش كه بار بعضى خالى شده بود و خربنده داشت باقى گالهها را از گردهء باقى خرها سرازير ميكرد نزديك صدراعظم و وزير لشگر بودند يكى از الاغهاى خالى سر دوپا بلند شد و پوزه خود را بشاخه پيونديكه حاجى بدست خود زده و تازه رخ كرده بود نزديك برد ، حاجى در ضمن صحبت و شايد در موقع بزنگاه و شريطهء مطلب متوجه قصد جنايت الاغ شد و با صداى بلند گفت : « درّر » به مجرد بلند شدن صداى حاجى و اين رادع خارجى الاغ از قصد جنايت خود منصرف شد و دو دست را بر زمين گذاشت و با كمال ادب و گوشهاى آويزان ايستاد . ميرزا آقا خان كه بواسطهء قطع شدن صحبتش طبعا متوجه آنچه ميگذشت شده بود نتوانست از خنده خوددارى كند . حاجى كه ببذلهگوئى صدراعظم آينده سابقه داشت گفت : « يقينا مضمون تازهاى بفكرت رسيده است چيزى كه فردا در همهجا منتشر ميكنى و خبرش به من خواهد رسيد ، امروز خودت بگو . » هرقدر ميرزا آقا خان طفره رفت ثمر نكرد و اصرار حاجى بر شرم حضور چربيد ميرزا آقا خان گفت : « من ترك خر خيلى شنيده اما خر ترك هيچ نديده بودم » « 1 »
--> ( 1 ) - من باحترام برادران آذربايجانى كه همه آنها را برادرانه دوست مىدارم نميخواستم اين شوخى را در اينجا بنويسم ولى چون بعضى از تبريزيهاى تهران كه مساوات و عدالت من آنها را رنجانده است بدروغ به من نسبت دادهاند كه من خداى نكرده گفتهام تركها . . . ند و فقط اين يك موضوع جعلى را گناه نبخشيدنى من در دوره استانداريم در آذربايجان قرار دادهاند اين شوخى را نوشتم كه بدانند اگر هم من چنين گناهى را مرتكب شده بودم اول گناهكار نبوده و جز تكرار چيز معروف گناهى نداشتهام .