عبدالله مستوفى
35
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
هم دستور ميدهيم با اين قوم بيدين كار را بمسالمت ختم كنند . » باز اين چند نفر به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف تمام بنىنوع انسان كه اعليحضرت بر آنها رحم آورده و شمشير خود را از غلاف نكشيدهاند تقديم پيشگاه قبله عالم نمودند شاه با كمال تغير از جا برخاست و رفت كه دستور صلح را بفرزندى نايب السلطنه بدهد . من اين شرح را از چندين نفر از معمرين قوم كه آنها از قول حاضرين مجلس شنيده بودند شنيدهام با اينكه اينقدر ازبله و سفاهت را ما فوق طاقت بشرى ميدانم در اينجا شنيده خود را براى تفريح و تنوع نقل كردم ولى باور كردن آن قابل تأمل است شايد عصبانى بودن مردم از اين شكست كه حقا فتحعليشاه را سبب آن مىدانستند موجب اختراع اين قصه شده باشد . آسبازى سواره اوقات شاه بتفريح با زنهاى خود و سوارى و شكار ميگذشته و بمسافرتهاى تفريحى بخصوص سالى يك بار به قصد زيارت و ضمنا ديدار ميرزا ابو القاسم قمى ، صاحب قوانين ، كه به او ارادت مىورزيده بقم و گاهى تا اصفهان و شيراز هم مىرفته و گاهگاه فصل تابستان را در چمن سلطانيه ميگذرانده است . در مسافرتهاى خود در سر سوارى ببازى آس ، درازى منزلها را كوتاه ميكرده و تقسيم و جمعآورى ورق و دادوستد برد و باخت بوسيله شاطرهائى كه در ركاب بودهاند صورت ميگرفته است . اونى كه فيل ميخريد رفت : شاه به حضرت عبد العظيم به قصد زيارت خيلى ميرفته و گاهگاه در اين مسافرت بر فيل مينشسته است ميگويند روزى با شاطرها كه جلو فيل شاه ميدويدهاند به اين مسافرت كوتاه زيارتى ميرفته است يكى از لوطيهاى تهران كه دمى بخمره زده « 1 » و سرخوش بوده است همين كه موكب شاه را ديده جلو آمده تعظيم مؤدبانهاى كرده و گفته است : « قربان ! فيلت به چند ؟ » شاه امر ميدهد او را به شهر ببرند در مراجعت او را احضار و شخصا از او ميپرسد « فيل ما را طالب بودى ؟ چند ميخرى ؟ » جواب مىگويد : « قربان ! اونى ( كسى ) كه فيل ميخريد رفت ! » شاه در مقابل اين جواب عاقلانه به او انعامى هم داده است . از اينكه اين جمله مثل سائر است معلوم مىشود اين وقعه بىاصل نيست . بذلهگوئى فتحعليشاه چنان كه ديديم فتحعليشاه شعر هم ميگفته و جهانبانى يا خاقان تخلص ميكرده است بعضى از اشعار او معروفست كه مصرع اول را خود گفته و تمام كردن آن را بيكى از رجال دربار محول كرده است ولى
--> ( 1 ) - دم بخمره زدن كنايه از مستى و نوشابهخورى است . ميگويند وقتى روباهى بتقليد انسان مىخواست خود را شرابخوار قلمداد كرده و در بدمستى تظاهراتى بنمايد چون خمره سر خالى بوده سرش بسطح محتوى خمره نميرسيد با زحمت فراوان نوك دمش را بسطح شراب خمره رساند و عربده آغاز كرد اين كنايه شايد از اين افسانه مصطلح شده باشد و بيشتر مورد استعمالش در مواقع تظاهر در بدمستى است .