عبدالله مستوفى

24

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

اين ضمن پنج شش نفر ديگر هم بكناره رسيدند و مثل من به آب زدند و مستقيما به سمت من آمدند نزديكتر كه رسيدند ديدم سركردهء بختياريهاست كه با حاشيهء خود باينجا رسيده است اينها چون طرز عبور از آبهاى تند را ميدانستند اسب مرا ميان گرفتند و گذراندند . اينجا باز برحسب قرارداد از هم جدا شديم من از شهر خوى سربدر آوردم در مسجد شهر پياده شدم و روى سكو نشستم درصورتيكه خودم و اسبم از ديشب گرسنه بوديم و من هيچ پول نداشتم در اين‌ضمن زنى از مسجد بيرون آمده غرغر ميكرد كه « در مسجد هم كسىكه كاغذ بنويسد نيست ديگر كجا بروم ؟ » پيشهء وسيله معيشت است من در استرآباد تركى را ياد گرفته بودم به او گفتم اگر اسباب كار باشد من ميتوانم براى تو كاغذ بنويسم زنك رفت و پس از چند دقيقه كاغذ و قلم و دواتى آورد ؛ قلم را با چاقوى جيبى تراشيدم و به روى آستانه در ، قط زدم كاغذى كه ميخواست نوشتم و لوله كردم و و سرچسب « 1 » دان هم همراهم بود سر كاغذ را چسباندم نشانى نوشتم به دستش دادم ديدم ميخواهد حق تحرير بدهد گفتم : « قلم و دوات و مازاد كاغذ را بجاى حق تحرير حساب كن » دعائى كرد و رفت شخص ديگرى آمد كه او هم ميخواست كاغذى بنويساند وقتى كه ميخواستم براى او كاغذ بنويسم اسبم كه دست جلوش زير پايم بود حركاتى ميكرد و اسباب ناراحتى بود مردك پيشنهاد كرد اسب را ببرد در طويلهء روبرو ببندد و كاه بآخورش بريزد اسب را به او دادم برد بست تا مراجعت كاغذش تمام شده بود ميخواست دستمزدى بدهد گفتم : « راحت كردن اسب را دستمزد حساب كن » شخص ديگرى آمد مقدارى نان و پنير براى خانه‌اش خريده بود اين شخص هم كاغذ ميخواست بنويساند . من مشغول نوشتن كاغذ سوم شدم مردك از نان و پنير خود به عادت معمول به من تعارف كرد چون گرسنه بودم رد نكردم چند لقمه بدهن گذاشتم كاغذ او را هم تمام كردم ديدم مثل

--> ( 1 ) - تا زمان نيمه‌جوانمردى من هم سرچسب معمول بود و پاكت خيلى رواج نداشت و گران تمام ميشد . سرچسب عبارت بود از كاغذ نازكى كه بعرض يك شصت و طول چهار انگشت نيمه‌منفرج با نشاسته آهار زده و زير مهره براق كرده بودند . هر نويسنده مقدارى از اين سرچسب‌ها در قاب مقوائى نقاشى رنگ و روغن‌زده در جيب داشت كاغذى را كه مينوشت از عرض لوله ميكرد يك دانه از اين سرچسب‌ها را از سرچسب‌دان بيرون ميكشيد سر آن را با زبان تر ميكرد و در وسط لوله ميگذاشت اين سرچسب بواسطه لعابى كه داشت بجاى خود محكم ميچسبيد باقى درازاى سرچسب را بدور لوله مىپيچيد آخر آن را هم با زبان تر كرده ميچسباند و باين‌وسيله يك كمربند بعرض يك شصت دور كاغذ لوله‌شده ايجاد ميكرد و بعد لوله را ميان انگشت نر و سبابه گرفته با دست ديگر بفشار از ميان دو انگشت ميگذراند تا لوله مبدل به مستطيلى بعرض يك شصت و طول كاغذ بشود روى محل چسبيدن سرچسب مهر صاحب كاغذ را ميزدند و در طرفين اسم و نشانى كسى را كه بايد كاغذ به او برسد مينوشتند و به مقصد ميفرستادند . كاغذها عموما سفيد بود سرچسب‌ها را بالوان مختلف سبز و آبى و قرمز و زرد ميكردند . همانطوركه قلمدان براى هر ميرزائى از لوازم كار بود سرچسب‌دان هم از لوازم بود . كسانىكه ميخواستند خيلى با لفظ قلم حرف بزنند سرچسب را سرچسبان ميگفتند و البته سرچسبان صحيح‌تر از سرچسب است .