عبدالله مستوفى

23

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

داشتم گذاشتم و متفرق شديم . وقتىكه من از مجلس بيرون آمدم كتابخوان شاه را ديدم ديوانه‌وار در كنار حياط قدم مىزند و به اين شعر كه زادهء افكار خودش است مترنم مىباشد . بتر از شمر و يزيد ! * سر نحست كه بريد ؟ با پريشان‌حواسى كه داشتم وضع كتابخوان مرا كنجكاو كرد نزديك او رفتم دستى بشانه‌اش گذاشتم و پرسيدم : « شما را چه مىشود ؟ » با اشاره به سمت اطاق شاه گفت : « ديشب كار من با اين . . بجاى عجيبى منجر شد رسم ما اين بود كه هر شب كتاب را كه سر بخارى گذاشته بود برميداشتم و پهلوى رختخواب مىنشستم اينقدر ميخواندم تا شاه لحاف را كه تا زير چانه به روى خود كشيده بود به روى دماغ بكشد . اين علامت مرخصى من بود برميخاستم كتاب را در جاى خود ميگذاشتم و خارج مىشدم . » « ديشب شاه مرا خيلى دير مرخص كرد من هم خيلى خسته بودم بطورى كه اواخر كار چشمم كار نميكرد بهر صورت دماغ شاه زير لحاف رفت من برخاستم كتاب را سر بخارى گذاشتم كه از در بيرون بروم شاه گفت : « مردكه ! جاى كتاب آنجاست ؟ » من نخواستم محاجه كنم كه شب قبل هم همين‌جا بوده است كتاب را برداشتم و در طاقچه‌اى كه پهلوى بخارى بود گذاشتم باز گفت : « قرمساق ! جاى كتاب آنجاست ؟ » پيش خود فكر كردم در اطاق يك طاقچه ديگر ، آنطرف بخارى بيشتر نيست كتابرا به آن طاقچه ميگذارم و جانم خلاص مىشود همين كار را كردم باز گفت : « پدرسوخته ! جاى كتاب آنجاست ؟ ! » من از فرط خستگى از خود بى خبر شدم مثل اينكه نميدانم با چه‌كسى طرفم گفتم : « مردكهء پدرسوختهء قرمساق ! پس جاى كتاب كجاست ؟ اطاق طاقچه ديگرى ندارد كه آنجا بگذارم » شاه بلند شد ميان رختخواب نشست من در حقيقت اينوقت از خواب بيدار شدم و فهميدم چه گورى براى خود كنده‌ام خود را به روى قدمهاى او انداختم و گفتم : « من خواب بودم نفهميدم چه بر زبانم گذشته است مرا تصدق كنيد » شاه گفت : « برخيز » اطاعت كردم ، سرپا جلوش ايستادم گفت : « ببين در اطاقهاى مجاور كسى هست ؟ » رفتم ديدم در هريك يكى دو نفر خوابيده‌اند برگشتم بعرض رساندم . گفت : « دو چيز ميان جانت رسيده است يكى حق بجانبى تو كه من عبث به تو اعتراض كرده بودم ديگرى بيدار نبودن كسىكه حرفهاى ترا شنيده باشد حالا هم به تو ميگويم هر وقت كسى از آنچه ميان ما گذشته است خبردار شود آخر عمر تست برو بخواب ! » ولى كجا بچشمم خواب رفت از آنوقت تا نيمساعت قبل هر لحظه منتظر بودم كه از عفو خود پشيمان شود و مرا لاى دست گذشتگانم بفرستد » . بااينكه اسب ميرزا قوى است از ارس نمىتواند بگذرد بالجمله به منزل خود رفتم بر اسبم سوار شدم و يك‌تنه به راه افتادم زيرا در مجلس مشاوره مقرر شده بود جداجدا حركت كنيم كه بومىها بما حمله نكنند به همين واسطه تا ممكن بود از بيراهه ميرفتم بكنار ارس كه رسيدم آب طغيان داشت به خوبى اسب خود مغرور شدم و به آب زدم چيزى نمانده بود كه غرق شوم برحسب تصادف وسط رود پايابى پيدا شد قدرى در اين نقطه توقف كردم كه لامحاله اسبم نفسى تازه كند . در