عبدالله مستوفى
5
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
محمد حسن خان پدر او را هم ، او نكشته بلكه يكى از پسرعموهاى خود او اين كار را كرده و چنان كه گفتيم كريمخان بر اين فوت نابهنگام هم گريسته بود . در زندگانى مادى هم به او فشارى وارد نياورده اجازه مسافرتهاى چندروزه براى شكار هم به او داده بود ولى هيچيك از اين رفتارهاى نيكمردانه در خاطر آقا محمد خان اثرى نداشت و سبب نميشد كه خود را وارث تاج و تخت و شاه زند را غاصب نداند و به نظر عداوت در او ننگرد . خود آقا محمد خان ميگفته است كه خان زند گاهى كه مرا براى مشورت در كارهاى عمومى كشور ميخواست مرا مينشاند من در مشورت خيانت نميكردم زيرا سلطنت را خاص خود ميدانستم ولى از زير جبه با چاقوى قلمتراش فرشهاى زير پاى خود را پاره ميكردم و حالا مىبينم كه با او دشمنى نكردهام فرشهاى پاره كردهء خودم بخودم رسيده است و خود كرده را تدبير نيست . آقا محمد خان از اشتغال بزن و فرزند و تفريحات خانوادگى محروم بوده و از رابطه و رفتوآمد با اعيان محلى هم خوددارى ميكرد و همواره اوقات خود را بتخيل و تفكر براى نيل بسلطنت صرف مينموده و نقشه كار خود را در عالم خيال ميكشيده است . اشتغال به خواندن و نوشتن را كه بهترين سرگرميهاى ايام بيكارى و انزوا و موجب تصفيه خاطر و تزكيه خلق و نجيبترين مشغولياتست از خان قجرى كه جز سوارى و جنگ از پدرانش نياموخته است نبايد توقع داشت . آقا محمد خان بقدرى از اين كار بدور بوده كه در زمان سلطنتش ميرزاها و نويسندهها را بتحقير و تعبير « فرنىخور » ميخوانده است . پارهاى از اخلاق عجيب اين پادشاه را بايد نتيجه همين طرز زندگى و محروم بودن از تمايل جنسى و افكار محدود بيك نقطهء او دانست . شايد بررسى و دقت در اخلاق و طرز رفتار بستگان نزديك شاه زند كه ممكن بوده است بعد از او دعويهائى داشته باشند و همچنين اندازهء علاقه مردمان فارس نسبت به اين كسوكارهاى شاه زند بابهاى ديگرى هم براى تفكرات او گشوده باشد كه چون اين دو رشته هم از متفرعات همان رشته اصلى است تغييرى در محدود بودن نقطه توجه فكر او ايجاد نميكرده است . در ايام حبس نظر آقا محمد خان در شيراز ، خان قجر با بقال گذر معامله داشت هر وقت مواجبش دير ميرسيد با او نسيهكارى ميكرد گاهى كه از در دكان او ميگذشت و ماست و پنير و انگور يا چيزهاى ديگرى براى خانه سفارش ميداد بقال هميشه بشاگردش ميگفت « برخيز ماست و پنير و انگور قجرى براى خان حاضر كن كه وقتى نوكرشان ميآيد معطل نشود » روزى خان در غياب بقال از شاگرد پرسيد « مقصود استاد از اين توصيف قجرى چيست ؟ » شاگرد صاف و پوستكنده گفت : « ما چيزهاى وازده دكان را عليحده ميگذاريم و به اين صفت آنها را بهمديگر مىشناسانيم » آقا محمد خان وقتى شيراز را تسخير كرد پى اين بقال فرستاد . بقال در خانه وداع و وصيت خود را كرد و بحضور شاه رفت ولى آقا محمد خان بر خلاف عادتش او را نوازش و رئيس صنف بقالش كرد و بقال با لقب بقالباشى به خانه مراجعت نمود . با آن سابقه اين رأفت از طرف آقا محمد خان از عجائب است چنان كه بعضى