عبدالله مستوفى
4
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كرد ولى محمد حسن خان سر باطاعت او درنميآورد و با او زدوخورد ميكرد . در يكى از اردوكشىها بعد از شكست جزئى كه از طرف محمد حسن خان به كريمخان رسيد ، سيد ابو تراب از اردوى كريمخان فرار كرد و نزد محمد حسن خان رفت و همين كار سبب نكس امر كريمخان شد و قدمبقدم عقب نشست و نزديك بود محمد حسن خان او را از شيراز مركز عملياتش هم براند ولى كريمخان مأيوس نشد و مقاومت كرد و بعد قدمبقدم محمد حسن خان را عقب راند تا محمد حسن خان كه از قشون كريمخان شكست خورده و در حال فرار بود بين استرآباد و مازندران بدست يكى از همراهانش كشته شد وقتى كه سر او را در تهران براى كريمخان آوردند بر فوت نابهنگام او گريست و امر بدفن آن داد و بازماندگان او را كه حسينقلى خان و آقا محمد خان بزرگتر آنها بودند نوازش كرد و امر داد در دامغان كه محل اقامت پدرى آنها بود بمانند . حسينقلى خان پسر محمد حسن خان بعد از چندى سر از اطاعت پيچيد و عدهاى دور خود جمع كرد و پادشاه زند را مجبور نمود عدهاى براى دفع او بفرستد حسينقلى خان در ضمن جنگ كشته و اين بود كه كريمخان ناچار شد آقا محمد خان را نزد خود در شيراز نگاهدارد و در آنجا مقيم سازد تا از فتنه و خونريزى جلوگيرى كرده باشد . افكار آقا محمد خان اين سابقههاى خانوادگى و بخصوص جنگهاى پدر و برادر آقا محمد خان با كريمخان سبب شده كه آقا محمد خان خود را شخص چهارم از سلسله سلطنت پندارد و برادر و پدر خود را پادشاه ( ؟ ) و نادر شاه و كريمخان را غاصب ( ؟ ) بداند و اولاد نادر شاه را مانند اولاد غاصب بشناسد و با آنها عداوت بورزد . در اين طرز فكر بر خان قجر ملامتى نيست . لوى هيجدهم پادشاه فرانسه نيز در 1815 بعد از تجديد سلطنت خانواده بوربن تمام هياهوى بيست و هفت هشت ساله انقلاب كبير فرانسه و دورهء سلطنت ناپلئون اول را فراموش كرده در فرمان اعطاء ( ! ) مشروطه چون خود را وارث لوى هفدهم طفل بدبخت لوى شانزدهم كه در زندان انقلابيون بدرود زندگانى گفته بود ميدانست خود را لوى هيجدهم ناميد و تاريخ سلطنت خود را از روز فوت اين طفل تعيين و سال 1815 را سال بيستم سلطنت خود اعلام داشت . بلى اگر اين قبيل افكار در دماغ آقا محمد خان نبود البته نميتوانست خود و خانواده خود را بسلطنت ايران برساند عبث نبود كه كريمخان پادشاه زند از ميان تمام بازماندگان اشخاصى كه بر سر سلطنت با او جنگيده بودند فقط اين يك نفر را تحت نظر خود نگاهداشته و اقامت آزادانه شيراز را براى او حتمى قرار داده بود . شاه زند جاهطلبى خان قجر را تفرس نموده شجاعت و شهامت و عقل و كياست و پشتكار او را به خوبى امتحان كرده بود و ميدانست كه اگر آزاد باشد بر فرض كه موفق ببرهم زدن سلطنت او نشود لا محاله اسباب زحمت و فتنه و خونريزى خواهد شد باوجوداين در كارهاى عمومى كشور با او مشورت ميكرد و نسبت به او و كسوكار و ايلش به نظر رأفت مينگريست .