عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
76
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
مال فراوان به دو بخشيد و مراكب بسيار و البسهء فاخرهء زربفت به دو تقديم داشته با وى رو بمقرّ كيكاوس نهاد چون بنزديك آن رسيد سران سپاه و اعيان كشور با فيلها و ارّابههاى زرّين باستقبال وى شتافتند و از اسب به زير آمده اظهار عبوديّت نمودند و از جمال و كمال او بحيرت درآمده بدربار دلالتش كردند تمام شهر بديباى زربفت مزيّن شده بود مسكوكات طلا مثل باران ميباريد و فضا بمشك و عنبر معطّر شده بود . سياوش در حالى كه طوس در دست راست و رستم در دست چپش بود و ساير سران سپاه مشايعتش مينمودند بتالار سلام پدر وارد شده سر تعظيم فرود آورد كيكاوس بجانب او رفته در آغوشش كشيد و چشمانش را بوسيده در جلو خود نشاند و بمشاهدهء او پرداخته خدايرا از دادن چنين فرزندى به دو شكر مينمود و رستم را از كمال مراقبتى كه در تربيت او كرده بود آفرين گفته مورد عناياتش قرار داد و زيباترين منازل را با اثاثيّهء سلطنتى به سياوش اختصاص داد . پس بيمن بازگشت سياوش امر بانعقاد مجلس جشنى فرموده چهل روز با رستم و سران سپاه به خوردن و آشاميدن و ساز و تفريح گذراند و پسر را باعطاى اموال بسيار و خلاع فاخره سرافراز ساخت و سران سپاه را هداياى بسيار بخشيد خصوصا رستم را بگرانبهاترين جواهرات و اشياء نفيسه سرشار نمود سياوش نيز چون هلال ماه كه رو بكمال است پيوسته رخشندهتر گرديد تا بمنتها درجهء زيبائى و لطف و كمال و وقار هرچه تمامتر رسيد و در فنون جنگآورى مهارتى بسزا يافت چنان كه جامع صفاتى كه مورد تحسين مردان و جالب خاطر زنان باشد گشته وحيد عهد و شهرهء عصر گرديد و مورد ضرب المثل شده سرودها در شأن او گفته شد . داستان سياوش با زنپدرش سعدى معروف بسودابه دختر پادشاه حمير « 1 » چون سودابه از دور سياوش را ديد آنچه از يوسف صديق بهمسر عزيز مصر رسيده بود به دو رسيد و مفتون او شد و فراخاى جهان بر او تنك گشته اختيارش
--> ( 1 ) هاماوران .