عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

75

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

بود كه سياوش از او و كيخسرو كشندهء افراسياب از سياوش بوجود آيد خدا نخواست او تلف شود . چون كيكاوس خسته و پريشان به خود آمد اهالى محلّى كه در آن فرود آمده بود بامر او شير آب بنزد وى حاضر آوردند و قدرى از آن نوشيد به همين مناسبت اين نقطه را سيراف ( شير آب ) نام نهادند يعنى شير و آب و همين كه او را شناختند شرط ادب بجاى آورده او را نزد خود بردند پس همراهان و سران سپاه و خويشانش از فارس و عراق به دو پيوسته با خود بوسيلهء تخت روانى كه با قاطر حركت ميكرد به بابل منتقلش نمودند و در آنجا خود را از نظر خلق پنهان داشته بعبادت خداوند پرداخت و بدرگاه او توبه و انابه كرد تا فرّ ايزدى به دو بازگشته بشأن و مقام اوّليّه رسيد و ادبارى كه به دو روى آورده بود بر طرف گرديد پس بتخت برآمده سران سپاهش بر او سجده آوردند . ولادت سياوش ابن كيكاوس كنيزك زيباى بىهمتائى بحضور كيكاوس تقديم شده بود كه با او بيك بستر درآمد و سياوش چون اختر تابان و ماه درخشان از او متولّد گرديد و مادر بمرد . كيكاوس طفل را به رستم سپرده تربيتش را به دو محوّل داشت رستم دايگان به دو تخصيص داد و مواظبتش را ميان بربسته بقصر خود در سيستان همراه برد زال و رستم و رودابه از تربيتش دريغ ننمودند و محترما او را احاطه كرده چون چشم و گوش خود گراميش داشتند و دنيا را جز در وجود او نميديدند تا بحدّ رشد و بلوغ رسيده بحليهء ادب و معرفت كامل آراسته گرديد بحدّى كه چشمها مفتون روى و دلها مجذوب خوى او گرديد چون كيكاوس او را بنزد خود طلبيد « 1 » رستم مهمّات سفر او را فراهم ساخته

--> ( 1 ) از شاهنامه : سياوش چنان شد كه اندر جهان * بمانند او كس نبود از مهان چو يكچند بگذشت او شد بلند * بنخجير شير آوريدى به بند چنين گفت با رستم سرفراز * كه آمد بديدار شاهم نياز بسى رنج بردى و دل سوختى * هنرهاى شاهانم آموختى پدر بايد اكنون كه بيند ز من * هنرها و آموزش پيلتن گو شيردل كار او را بساخت * فرستادگان را بهرسو بتاخت