عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

71

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

اين ايالات و جابجا كردن مأمورين مربوطه روى بجانب يمن نهاد . چون بنزديك حدود آن رسيد سلطان يمن ، ذو الاذعار بن ذو المنار بن الرائش الحميرى با اقيال حمير و نواب قحطان و طوائف بربر بجلوگيرى او صف آراستند جنك بشدّت درگرفت و بادهء نيستى مكرّر در جام فريقين دوران يافت عاقبت ذو الاذعار كه دانست حريف كيكاوس كه بدين پايه قدرت است نخواهد گرديد كوس موافقت فرو كوفت و پيشنهاداتى براى عقد صلح به دو كرده متعهّد شد كه يك ميليون مسكوك زر و هزار دست لباس زربفت و هزار كرّهء اسب عربى و هزار نيزهء يمانى به دو تقديم داشته دختر خود سعدى را كه به فارسى سودابه « 1 » گويند و در حسن و جمال ضرب المثل است به عقد ازدواج او درآورد . كيكاوس كه وصف او شنيده و دل به دو باخته بود باميد وصل او با صلح موافقت نمود ذو الاذعار بعهد خود وفا و سودابه را با انجام تشريفات مرسومه و اموال بسيار براى كيكاوس فرستاد و هردو مورد توجّه يكدگر واقع گشته محبّت بسيار بهم پيدا كردند ذو الاذعار بر آن شد كه كيكاوس را در دام افكند بنابراين او را با تمام سران سپاه و قشونش دعوت كرد . همين كه عموما اسلحهء خود را نهاده بر زمين نشستند و دوستانه بگفتگو پرداختند ابواب بر آنان مسدود كرد و كيكاوس و سران سپاه و سرداران او را گرفته هريك را از ديگرى جدا ساخت و افسرانرا بحبس درافكنده معاريف آنانرا بكشت « 2 » و محمولاتشان را تصاحب كرد و كيكاوس و طوس و گيو را در چاهى زندانى كرده قطعه سنگى بر آن نهاد و جمعى از خاصان خود را بمحافظت آن گماشت پس خواست سودابه را بقصر خود معاودت دهد ولى او از رفتن خوددارى كرده جامه بر تن دريد و گيسوان خود بريده گفت : قسم به خدا كه اگر يوميّه از رفتن من بدهانهء چاه ممانعت كنى خود را هلاك خواهم ساخت ! و فرار كرد پدر هم او را در انجام منظور خود آزاد گذاشت وى نيز همه روزه كيكاوس را ملاقات و آنچه در بهبود وضع و حفظ جان او و مصاحبينش لازم بود فراهم ميكرد و از تهيّهء لباس و آرامش خاطرشان دريغ نداشت .

--> ( 1 ) سوذانه ( 2 ) شهرت حميت اعراب از اين داستان سرچشمه ميگيرد ! !