عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
49
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
افريدون در بلاد ترك وزيدن گرفت و خود را چنان مقتدر ديد كه هواى خونخواهى جدّش تور و گرفتن ايران از منوچهر در سرش افتاد بنابراين بفراهم كردن استعداد و جمعآورى قشون پرداخته متّفقين خود را اعلام و اسباب كار را فراهم آورده ابراز خصومت كرد بدينترتيب عالمى منقلب و خلقى مضطرب گشته قيامت پديد آمد . افراسياب حريفى قهّار و دشمنى خونخوار و بعبارة اخرى شيطانى در قالب انسان و سرآمد ساحران بود و بين تروك آتشى سوزان و در محيط كشور شير ژيان مينمود . الحاصل او را سرچشمهء بدى و بلاى عصر خود دانستهاند . امّا نسبت بفتح ايران روايت بسيار است بعضى برآنند كه او در عين اينكه منوچهر را در طبرستان محصور كرده بود بر آن دست يافت و پس از عقد صلح مقرّر شد به ميزان يك تير پرتاب از ايران را به او واگذارد كه داستان افكندن تير آرش معروف است . و برخى گويند كه افراسياب سوداى تسخير ايران را در سر نپخت مگر پس از فوت منوچهر و قيام پسرش نوذر « 1 » كه دوازده سال آن را نگاهداشت تا زو بن طهماسب او را براند ولى من بذكر كاملترين و صحيحترين روايات خواهم پرداخت زيرا وقتى فقها خبرى را معتبر دانند كه مبناى صحيح داشته باشد چرا مورّخين چنين نكنند كه از ارتكاب خبط و خطا مصون مانند حاصل اينكه منوچهر پس از يكصد و بيست سال سلطنت پسرش نوذر را بجانشينى خود معرّفى نموده سلطنتش را اعلام داشت و چون كهولت او را بزوال
--> ( 1 ) از شاهنامه : پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه * بشد آگهى تا بتوران سپاه چو بشنيد سالار توران پشنگ * چنان خواست كآيد بايران بجنگ همه نامداران لشگرش را * بخواند و بزرگان كشورش را چو اغرير و گرسيوز و بارمان * چو گلباد جنگى هژبر ژيان سپهدار چون ويسهء تيز چنگ * كه سالار بد بر سپاه پشنگ جهان پهلوان پورش افراسياب * بخواندش بنزديك آمد شتاب سخن راند و از تور و از سلم گفت * كه كين زير دامن نشايد نهفت كه با ما چه كردند ايرانيان * بدى را ببستند يكسر ميان بخواهم كنون كين تور بزرگ * همان شاه آزاده سلم سترگ ز گفت پدر مغز افراسياب * بجوشيد و آمد دلش را شتاب به پيش پدر شد گشاده زبان * دل آكنده از كين كمر بر ميان كه شايستهء جنگ شيران منم * هم آورد سالار ايران منم !