عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
29
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
درگرفت و محاربين بهم ريخته باهم درآويختند كاكوى ، منوچهر را بجنگ تنبتن دعوت نمود منوچهر كه خودخواهان اين مبارزه بود او را بدان تحريص و خود بميدان شتافت ، دو حريف بهم درآويخته محاربه آغاز نهادند منوچهر كمربند كاكوى را گرفته بقوّت از زين كند و چون بر زمين كوفت همراهان را گفت تا سرش از تن جدا سازند سلم كه شاهد ماجرى بود با قشون روبفرار نهاد منوچهر با قشون بتعقيب او پرداخته بانگ برآورد كه : اى پادشاه از چه فرار ميكنى ؟ تاجى را كه براى آن ايرج را به خاك هلاك درافكندى براى تو آوردهام و مايلم بتاركت گذارم ! بايست آن را بستان ! قضا را پاى اسب سلم بلغزيد و با راكب درغلطيد منوچهر به او رسيده چنان ضربتى با شمشير بر او وارد آورد كه تا كمربندش رسيد و جان داد منوچهر بدست خود سرش از تن جدا ساخت . قشون سلم اسلحه را ريخته امان خواستند و منوچهر را سجده كرده تمنّاى عفو نمودند او هم از عفو و تأمين جان آنان دريغ ننمود و جمعى از آنان را انتخاب كرده بين رؤساى قشون خود قسمت كرد بعدا سر سلم را با نامهاى مشتمل بر شرح ما وقع نزد فريدون فرستاد و قارن كه طبق دستور او مأمور آوردن خزائن و مهمّات سلم و تور از قلعهء واقع در جزيرهء مذكور بود همه را با خود آورده منوچهر قسمتى از آنها را با غنائم ميدان جنگ و اردوى دشمن بين سپاهيان تقسيم و آنانرا توانگر ساخت و آنچه در خور خويشتن و فريدون ديد نگاهداشت پس فرمان حركت صادر كرده مظفّر و منصور بنزد فريدون بازگشت چشم فريدون بديدن او روشن شد و در نهايت اعزاز و اكرامش بپذيرفت و رؤساى قشون را طبق رسوم خلاع فاخره و حكومت ايالات مهمّه داده هريك را بنوعى تجليل نمود فريدون نيز در سنّ پانصد سالگى لبّيك حق را اجابت كرد و بمصداق اين شعر جهان بر منوچهر و او هم پايدار نماند . ما اختلف اللّيل و النّهار و لا * دارت نجوم السّمآء في الفلك الّا لنقل النّعيم عن ملك * قد إنتهى ملكه إلي ملك