عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
343
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
مطبوع و آهنگى ملايم دارا بوده كم بگويد و بسيار محجوب باشد . پادشاه بخنده آمد و او را آفرين گفت : و غلام بامر او دوازدههزار مثقال نقره مأخوذ داشته بيش از پيش مورد توجه و لطف پرويز واقع و به دو نزديك شد . داستان شيرويه مريم دختر امپراطور روم از پرويز پسرى بوجود آورد كه قبادش نام نهادند و شيرويهاش خواندند « 1 » . پرويز امر كرد منجّمين طالع نوزاد او را بهبينند گفتند زيك ولادتش حاكى از اينست كه انقلاب عظيمى بوسيلهء او در كشور بظهور خواهد رسيد و جنگ داخلىاى كه او مسبّب آنست بوقوع خواهد پيوست . پرويز سرّ اين پيشبينى را مكتوم داشته خيال داشت شيرويه را بقتل رساند بعد كه سعادت مادر و پدربزرگ طفل را در نظر آورد از اين خيال منصرف گشته تسليم مشيّت الهى گرديد . همين كه شيرويه رو بترقّى نهاد و جوان رشيدى شد و بمدرسه رفت يكروز كه از مدرسه مراجعت ميكرد مؤبد او را ديد كه در دست راست پنجهء گرگ و در دست چپ شاخ آهوئى دارد و ضمن خواندن فصل شير و گاو از كتاب كليله و دمنه اين دو را بهم كوفت مؤبد آن را بفال بد گرفته مغموم شد و پرويز را از آن آگاه ساخت ، اشتغال فكر و سوءظنّى كه از پيشبينى منجّمين نسبت به او داشت فزون گرديد . بالاخره چون از هيچ جهت از رفتار او دلخوش نبود و انتقادات بسيار و موضوعات برخورندهء زيادى از شيرويه به اطلاع او رسيده بود مضافا به بدبختيهائى كه مترصّد بود از او برسد بر او خشم آورده امر داد او را در يكى از زيباترين قصور سلطنتى محبوس ساخته جمعى از ندما و خدمهء او را در خدمتش باقى گذارند و حوائج او را مرتفع ساخته آنچه ممكن است موجب بهبودى حال و رفاه او باشد از وى دريغ نكند و چند تن از معتمدين خود را هم بحفاظت او گماشت .
--> ( 1 ) از شاهنامه : ششم سال از دخت قيصر ز شاه * يكى كودك آمد چو تابنده ماه نبود آنزمان رسم بانك نماز * به گوش چنان پروريده بناز يكى نام گفتى مر او را پدر * نهانى دگر آشكارا دگر بگوشش ورا خواند خسرو قباد * هميخواند شيروى فرخ نژاد