عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
344
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
ذكر آخر كار پرويز پرويز كه بكهولت رسيد حرص جمع مال در او قوّت گرفت و خزائن بسيار بدست آورده خيالش جز بگرد آوردن مال به چيزى توجّه نداشت . بانضمام عادت جديدى هم كه ريختن خون و ترسانيدن مرزبانان و رؤساى عاليرتبه و رجال باشد به آن مزيد شد . آنانهم از ترس شدّت و خشونت اخلاقى و سختى دوران او بتنگ آمده توطئه كردند كه او را خلع كرده با پسرش شيرويه عهد وفادارى برقرار دارند . پس روى بقصرى كه شيرويه در آن محبوس بود نهادند و چون مستحفظين گريختند در آن داخل شدند امّا شيرويه كه از حوادث بى خبر بود ترس بر او مستولى شد و اشگ از ديدهها جارى ساخته فرياد برآورد كه : واى به حال شاهنشاه پدرمان ! يكى از مهاجمين گفت : آرام باش كه ما آمدهايم ترا بجاى پدرت بسلطنت انتخاب كنيم اگر تو بدان راضى هستى فبها المراد و الّا ترا مىكشيم و بجاى تو يكى از برادرانت را كه قابل انتخاب بين آنان بسيار است انتخاب خواهيم نمود شيرويه ساكت گرديد و او را با خود برداشته بااحترام تمام به منزل زادان فرخ يكى از خدمهء شاه بردند . چون ظلمت شب همهجا را فراگرفت و پرويز راحت و فارغ البال در كنار شيرين بخفت مستحفظين كه هرشب فرياد ميزدند : پرويز شاهنشاه . فرياد زدند قباد شاهنشاه كه مقصود شيرويه بود . شيرين بشنيدن اين صدا چنان تكانى خورد كه مبتلا بدوار گرديد . چون نميخواست پرويز را بيدار كند بلند گفت : چرا اين مستحفظين ملعون چنين اعلام عجيبى ميكنند ؟ پرويز بيدار شد و همان فرياد را كه براى او چون نشان عرصهء محشر بود شنيد . قيامت پديد آمد و در عين وحشت با خندهاى كه حاكى از تعجّب او بود شيرين را گفت : من از شنيدن اسم اين ملعون سخت متعجّبم زيرا جز در روز تولّد كه بگوشش گفتيم ترا قباد مىناميم هرگز اسم او فاش نگشته بود و او را شيرويه ميخوانديم پس كه اين اسم را كه هيچكس از آن مطّلع نبوده در افواه اين اشخاص انداخته ؟ شيرين گفت : اى شاهنشاه خداوند عواقب شوم حادثهايرا كه بوقوع پيوسته دور خواهد نمود ولى سعى كن قبل از طلوع فجر خودت را نجات