عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

310

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

پسر من هرمز يازده سال و نه ماه پس از من سلطنت خواهد كرد و بعدا سلطنتش دچار انقلاب گشته سركشان بر عليه او مقاومت خواهند نمود و پس از عزلش او را نابينا ساخته خواهند كشت . هرمز كه نوشتهء خط پدر را خواند دنيا در نظرش تيره شد و افسردگى روحش را فراگرفت بهرام كه بامر هرمز بمحبس عودت يافت گفت : من اين ترك‌زاده را دچار وضعيّتى كردم كه زندگانى بر او حرام شد . و چون شب فرارسيد هرمز امر داد كه حرارت شمشير را به بهرام بچشانند امّا خود بساط عيش و عشرت گسترد ولى خواب آرام و روز خوش نداشت . معهذا هرمز به عادت خود باقى و بزجر اقويا و دستگيرى ضعفا اهتمام ميورزيد تابستانرا در عراق و زمستان را در فارس ميگذرانيد و هنگام مسافرت عساكر خود را از دست‌درازى بمحصول اتباعش منع ميكرد و اگر ضررى به آنان وارد ميآوردند شديدا بتنبيهشان امر مينمود و براى او مهم نبود كه قائد عظيم الشأنى را براى پك غربال كاه يا يك دسته چوب خشك كه از مزرعى ربوده شده باشد بقتل رساند . گويند يك از سران قشون كه با او در سفر بود چشمش بتاكى خورد كه انگورهاى رسيدهء بسيار مطبوعى داشت طبعش بدان راغب گرديد و خادم خود را امر داد كه چند خوشه از آن چيده براى او بياورد خادم چنان كرد مالك مو رسيد فورا دهانهء اسبش را گرفته آويزان شد و از ضررى كه متوجّه او شده شكايت كرد رئيس قشون از ترس اينكه مبادا موضوع باطّلاع هرمز برسد و بقتل او منجر شود كمربند طلاى مرصّعى را كه بسته بود باز كرده نزد مالك انگور افكند كه شكايت او را نزد هرمز نبرد . پرويز بن هرمز كه با موكب پدر در راه بود در منزلى اسب خود را كه اصيل‌ترين اسب‌هاى او بود ترك گفته سوار اسب ديگرى شد اسب بىسوار فرار كرده از مزرع زارعى قدرى علف خورد چون مالك مزرعه شكايت نزد هرمز برد شاه امر داد دم و گوشهاى اسب را بريدند ، پرويز را هم واداشت كه جبران خسارتى را كه مالك مزرعه متحمّل شده است بكند .