عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
221
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
سلطنت اردوان بن بهرام بن بلاش آخرين پادشاه اشكانى اين پادشاه را اعراب اردوان اصغر نامند زيرا بروايتى قبل از او نيز اردوان نامى وجود داشته ولى ايرانيان با اينكه پادشاهى به همين اسم بر او مقدّم بوده از حيث وسعت مملكت و طول عمر او را اردوان كبير ناميدهاند . مسلّم آنكه از حيث قدرت و عظمت و شهرت و اينكه جمع بيشترى از ملوك الطوائف را مقهور ساخته بود بزرگترين سلاطين اشكانى بشمار ميآمد و بر عراق و فارس و جبال تا رى سلطنت داشته . اردوان عادتا ميگفت : نيكوكار را همه يارند و از بدعمل همه بيزار . داستان بابك و ساسان و اردشير بنا بقول ايرانيان بابك مرزبان اردوان بوده و بر ايالت فارس حكومت داشته و ساسان بن بهمن بن اسفنديار « 1 » يك از افسران بابك و از ملازمان او بوده است . بابك شبى در خواب ديد كه آفتاب و ماه از پيشانى ساسان طلوع كرده فورا ساسان را احضار و رؤياى خود را بر او حكايت كرد ساسان گفت : من نيز خوابى ديدهام كه اشعهاى از بدن من درخشيد و زمين را روشنى بخشيد . بابك از اصل و نسبش سؤال كرد ساسان كه هميشه اصل و نسب خود را مخفى ميداشت حقيقت را به او گفت . بابك خواهان وصلت با او شد و دختر خود را بزوجيّت به دو داد و مقامش را برتر ساخته
--> ( 1 ) از شاهنامه : چو دارا برزم اندرون كشته شد * همه دوده را روز برگشته شد پسر بد مر او را يكى شادكام * خردمند و جنگى و ساسان بنام از آن لشگر روم بگريخت اوى * بدام بلا برنياويخت اوى بهندوستان در بزارى بمرد * ز ساسان يكى كودكى ماند خرد برين هم نشان تا بچارم پسر * همى نام ساسانش كردى پدر شبانان بدندى و گر ساروان * يكى روز ساسان از آن كاروان برون شد همى جست كاري برنج * مگر يابد از رنج پاداش گنج چو نزد شبانان پاپك رسيد * بدشت آمد و سرشبانش بديد پذرفت بدبخت را سرشبان * همى داشت با رنج روز و شبان