عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
196
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
خود را نجات دهيد . سپاهيان بصحّت امر برخورده سلامت را اختيار كردند و اسلحه را ريخته تسليم شدند و امان خواستند اسكندر پذيرفت و نعمت بىكران از اموال و امتعه و اسلحه بدست آورد و مالك مملكت فور گرديد و بر تخت او جلوس نموده خزائن او را استخراج و ضبط كرد پس يكى از نزديگان فور را بسلطنت برگزيده الزام بتأديهء باج و خراج كرد و ادارهء امور ايالات را مرتّب كرده عزم رحيل نمود . رفتن اسكندر بكشور برهمنان و آنگاه اسكندر روى بكشور برهمنان نهاد كه قومى ضعيف و بينوا بودند و بزرگانشان در عقل و زهد و نيكى گفتار شهرت بسيار داشتند . قصدش اين بود كه از آداب زندگانى آنان سرمشق گرفته اندرزشان استماع كند بدينلحاظ نه تنها قشون را بخوددارى از هرگونه عمل خصمانهاى نسبت به آنان امر كرد بلكه غدغن نمود كه جز بملايمت با آنان رفتارى نكنند . برهمنان با پاى برهنه و تن عريان كه منسوجى از علف دور كمر بسته بودند باستقبال او شتافته دعا و ثنايش گفتند . اسكندر در ميان آنان ايستاد . از تساوى آنان در فقر و تشابه زنان و مردان در سيهروزى متعجّب گرديد پس رؤساى آنانرا طلبيده از مساكن زندگان و مردگان آنان سئوال كرد جوابى بمضمون آيهاى كه خداوند عزّ ذكره در قرآن كريم فرموده به دو دادند : أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً أَحْياءً وَ أَمْواتاً « 1 » . گفتند ما ابناء زمينيم از آن خلق شدهايم و بدان برخواهيم گشت و در قيامت سر از آن برخواهيم آورد . چون اسكندر از ساير احوالشان پرسيد جواب دادند : بالين ما خاك و پوشش ما آسمان و غذاى ما علف بيابان و ميوهء درختان است و يكى از آنان بمضمون اين شعر سخنى گفت : تجرّد من الدّنيا فإنّك انّما * سقطت إلى الدّنيا و انت مجرّد « 2 » اسكندر گفت : شما مردمى هستيد كه آزارتان به ديگران نميرسد و لايق آنيد
--> ( 1 ) آيا ما زمين را خلق نكرديم كه زندگان و مردگان را كافى باشد . ( 2 ) از اسباب اين دنيا بپرهيز چه تو عريان به دنيا آمدهاى .